تبليغاتX
.: خرس قهوه ای :.
زندگی به روایت...
خرس قهوه ای
پنجشنبه 26 مهر1386
دویست و سی و هفتمین کوزه عسل

آگهی:

آیا از دست خودتان خسته شده اید؟
آیا به دنبال ایجاد تغییر در خودتان هستید؟
آیا به هویتی جدید نیاز دارید؟
آیا زمان برایتان خیلی مهم است؟
آیا می خواهید به سرعت تغییر شخصیت بدهید؟

پس منتظر چه هستید؟؟ با خرس قهوه ای تماس بگیرید تا در کوتاه ترین زمان ممکن به شما یاد بدهد چگونه در عرض کمتر از ۳۰ ثانیه از قالب یک انسان عاقل و بالغ درآمده٬ جو گیر شده٬ و کاملا با گوش هایی دراز به یک قاطر توی گل مانده تبدیل شوید!!!! اصلا نگران نباشید! این متد روی خودش اجرا شده و کاملا جواب می دهد!!!!

آموزش:

مواد لازم:
یک عدد دانشگاه!
یک عدد استاد از نوع استاد کار آموزی!
یک عدد دانشجو از نوع جوگیر!
یک عدد پروژه برای گرفتن مدرک کاردانی!
یک مشت همکلاسی تنبل از زیر کار در رو!
پر رویی بی نهایت!
لبخند به میزان بیشتر از لازم!

روش پخت (!):
ابتدا پس از گذشتن دو هفته از شروع کلاس ها و غیبت صغری شما٬ در روز مقرر با نیم ساعت تاخیر وارد دانشگاه شده و در کمال آرامش دنبال شماره کلاستان می گردید. سپس در زده و با طمانینه خودتان را پرت می کنید توی کلاس! در اینجا کمی تا قسمتی از آن پر رویی را استفاده می کنید. توجه بفرمایید که اصلا برایتان مهم نباشد کلاس نیم ساعت است تشکیل شده و با آرامش با همه دست بدهید و بلند بلند سلام علیک کنید و به روی خودتان هم نیاورید که استاد از غضب دارد می ترکد! در اینجا کمی به حرف های استاد گوش بدهید و وقتی به علت غیبت های زیادتان چیزی از حرف هاش سر در نیاوردید ۱۸۰ درجه به سمت عقب چرخیده و شرح وظایف بخواهید! در همین هنگام است که متوجه می شوید باید با یک نفر هم بازی شده و یک فیلم را دو نفره ترجمه کنید. یک دور برق از سر خود می پرانید و بعد به ادامه اخبار توجه می کنید. در همین لحظه آن سکته نصفه ای را که برای روز مبادا نگه داشته بودید مصرف کرده و متوجه می شوید که باید امروز فیلم خود را مشخص می کرده بوده اید!  در همین گیر و دار هستید که استاد می رسد بالای سر شما و لیست به دست شما را بربر نگاه می کند. کمی دیگر از ان پر رویی را استفاده کرده و لبخندی ملیح می زنید.  استاد از شما می پرسد یارتان کیست. شما هم در کلاس چشم گردانیده و جز یک مشت دانشجوی تنبل از زیر کار در روی دق دهنده دودره باز چیزی نمی بینید! لذا اذعان می دارید که تنهایی این بار را بر دوش گرفته و قدم در این ره بی بازگشت می گذارید. سپس استاد از شما نام فیلمتان را می پرسد. دوستان توجه بفرمایید که این مرحله مهم ترین مرحله پخت است! اینجا درست زمانی ست که شما در کمتر از ۳۰ ثانیه تغییر هویت داده٬ از جلد خرس قهوه ای در آمده و تبدیل به یک قاطر احمق جو گیر می شوید و اولین فیلمی که به ذهنتان می رسد می پرانید: Taking LIves!!!!  اصلا هم به این فکر نمی کنید که همه کارش را باید خودتان انجام دهید و احتمالا به زیارت تمامی اجداد گذشته تا دوره دایناسورها مشرف می شوید!! به کل هم منکر این قضیه می شوید که تمام فیلم پر از اصطلاحات پزشکی و فحش های ناموسی ست! در آخر یک دور سر چرخانیده و به تمامی بچه هایی که دارند با تعجب به شما نگاه می کنند لبخند تحویل می دهید و زیر لب می گویید: " خوب به من چه که همه فیلم ها مشکل اخلاقی دارن!!"
ما رفتیم که به دیار باقی بشتابیم با این پروژه برداشتنمان!!!

بی ربطانه: اون روزی آقای دیکشنری داشت برام داستان عمل آپاندیسش رو تعریف می کرد. منم وسط سلف غش غش غش قل می خوردم و می خندیدم! جان من اگه شما ها بودین و می شنیدین یکی بعد از بهوش اومدنش تو بیمارستان فریاد می زده: Somebody help meeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee ! نمی ترکیدین از خنده؟؟؟؟
پ.ن: آقای دیکشنری از دوستان دانشگاه می باشد. یک اقای خفن ناک لغت دان!! واسه همین بهش می گم دیکشنری!!

اونورانه: لذتِ داشتن ِ یه دوست خوب تو یه دنیای بد،مثه نوشیدن یه فنجون چای داغ زیر برفه...هوارو گرم نمی کنه...نه....ولی دل تو رو گرم می کنه...آره...

وحشتناکانه: اونروزی رفته بودم تو یکی از این مزون های میرداماد٬ بعد یه خانوم قشنگه و یه خانوم قشنگتره هم اومدن! اون خانوم قشنگه که یه ذره - فقط یه ذره! - سنش بالا بود با عینک آفتابی اومده بود تو! ما داشتیم همینجوری حرف می زدم که بحث رنگ لباس شد و اینکه صورتی چرک قشنگه یا نه. این خانومه یوهو گفت: " ولی شما لباس این رنگی نپوش. بهت نمیاد!"   یه خورده نگاش کردم گفتم :"چرا؟" گفت: "آخه نیست شما سبزه ای تیره ت می کنه این رنگ!!!!!!!!!" خدایا شکرت نمردم و این شادی رو تو زندگی م دیدم که یکی پیدا شه بهم بگه سبزه! واسه یه بارم که شده کسی صفت شیر برنج و برفی و بی رنگ رو نداد بهم!! الآن من احساس می کنم کلی یه آدم دیگه م!!

زت زیاد!

دوشنبه 23 مهر1386
دویست و سی و ششمین کوزه عسل

برای دیدین اون فایل پایینیه برنامه Real Player می خواد که وقتی هم فایل رو باهاش باز کردین به اینترنت وصل شین تا به طور خودکار آپدیت کنه برنامه رو.

آخیــــــــــــش! جیگرم حال اومد! بالاخره این کلاسای عمومی یونی شروع شد ما یکم سوژه پیدا کردیم واسه غیبت و کر کر خنده! داشتم می رفتم زیر سرم دیگه از بس چند وقت بود غیبت نکرده بودم! زود باشین سبزی هاتون و بریزین وسط می خوام واستون تعریف کنم!
واااااااااااای که این استاد اخلاقه چه باحال بود! خدا نیاره روزی رو که بلد نباشی لفظ قلم صحبت کنی اما جو مجبورت کنه کلمات قلمبه سلمبه به کار ببری! جو ی مثه جو استاد اخلاق بودن! اونوقت هی کلمات عجیب غریب از خودت در می کنی! حالا ما هی نشستیم سر این کلاس٬ هی این آقام عین رادیو شروع کرد لکچر دادن. یه خط در میون هم می گفت اندیشه!!  فکر کنم این کلمه رو دیشب از تلویزیون شنیده بود ٬دیده بود تو دهن خوب می شینه هی اصرار داشت که تکرارش کنه. یه نیم ساعت گذشت من دقیقه به دقیقه سوالای توی ذهنم بیشتر می شدن! منم که کنجکـــــــــــاو!! آخه کیف سامسونتش رو گذاشته بود رو میز٬ رو به خودش. بعد درش و همینجوری باز گذاشته بود٬ دستاش هم تو کیفش بود!!من هرچی فکر کردم نفهمیدم همه ۲ ساعت رو توی کیفش داشت چیکار می کرد که حاضر نبود یه دقیقه هم ببندتش!  یکم که گذشت دیدم صدای پیس پیس می یاد. برگشتم می بینم آقای دیکشنری ه. می گم: هوم؟ می گه: این اقا چشماش مشکلی دارن؟  می گم: هان؟ نمی دونم. چطور؟ برگشتم استاد و نگاه می کنم می بینم از اول کلاس تا حالا واسه پنجره لکچر داده! دریغ از یه نیم نگاه که خرج ما فقیر فقرا کنه! برگشتم به آقای دیکشنری می گم: نه! بچه م چشم پاکه! به دخترا نگاه نمی کنه!!
هیچی دیگه. دوباره اون شانس قشنگه من رخ نمایانده این ترم!  یه حفره دارم وسط برنامه های ۲شنبه م. می شه فکر هاتون رو بریزین رو هم به من بگین از ۱:۳۰ تا ۴ من چه غلطی بکنم تو اون خراب شده بدون دوستام؟؟؟
آهان اینو بگم! تبریک بگین! من بالاخره توی دقیقه نود حضورم توی این دانشگاه٬ واحد ت ن ظ ی م خانواده رو گرفتـــــــــــــم!! یعنی وقتش بود دیگه؟؟ اوه او اوه! نمی دونین چه استقبالی شده از این واحد! به جان خودم ندیده بودم یه کلاس انقدر خواهون داشته باشه! قد یه آمفی تئاتر آدمیم! بعد چی؟ هیشکی حاضر نیست یه جلسه غیبت کنه! آدم اصلا اشک ذوق می ریزه اینهمه طالب علم و دانش رو می بینه! نیستین ببینین چه با اشتیاق جزوه برمی دارن و سوال می کنن!! استاده داشت مضرات قرص ض د ب ا ر د ا ر ی رو می گفت٬ یوهو ما دیدیم یکی از این طالبان علم داره پر پر می زنه که استـــــــــــــــــاد حالا چیکار کنیم؟؟؟؟  من که نمی دونم چرا انقدر هول شد! شما می دونین؟؟ وای وای وای وای! یه سری از این طالبان هستن قد آب هندونه حالی شون نیست!  یه سوالایی می پرسن می خوای خودتو بندازی زیر تریلی! امروز تمام مدت قیافه من این شکلی بود: خدا به همه مون صبر بده!

بی ربط نوشت: دارم خودم و ج ر می دم یه مطلب بدم دست آقای الف که شک نکنه به هویتم!  می ترسم پس فردا بگه تو خرس قهوه ای نیستی! منم که کلا آدمی نیستم که راضی بشم به کم آوردن!!  از قدیم گفتن نابرده رنج گنج پنج شیش هفت .... !!

هویجوری نوشت: این پیغام و گوش کنین...

ترجمه:
سلام مامان ... !
گوشی رو بر بدار!
بردار!
دلم تنگ شده!
دلم تنگ شده!
زنگ بزن خونه مون!
با من حرف بزن!
کاری نداری؟
خدافظ!!

آخ که خاله خرسه بخوره اون صداتو!!

یکشنبه 22 مهر1386
دویست و سی و پنجمین کوزه عسل

به قول نی نی ریحان :
سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام! خوبــــــــــــــــــــــــم!!!
این بچه ما ته استعداده! کسی هم ازش حالشو نپرسه این جلو جلو می گه خوبم که طرف مقابل شرمنده شه!

ماه رمضون هم تموم شد. انقدر روزها تند تند می گذرن که آدم گرگیجه می گیره. شب عید که بود تی وی دعای وداع با ماه رمضون رو گذاشته بود. هیچوقت نشده بود اینجوری بغض کنم واسه تموم شدن این ماه. یوهو دلم خیلی گرفت. شاید واسه اینکه امسال از این سفره هیچی برنداشتم! همینجور بی تفاوت بهش نگاه کردم و یه ذره هم به خودم زحمت ندادم دستم و دراز کنم بلکه یه چیزی هم گیر من بیاد! واقعا هیشکی نمی دونه سال بعدم هست که بخواد شب قدر سال های قبلش رو جبران کنه یا نه. مثه اون گزارشگر رادیو جوان که پارسال بود و اون برنامه قشنگ شب قدر و اجرا کرد و امسال فقط صداش بود که از پشت خاطره های سیاه هواپیمای سی یکصد و سی می اومد! صبح عید که با صدای اذان مسجد محله مون بیدار شدم اولین چیزی که به زبونم اومد این بود که خدایا شکرت که امسال ماه رمضون زنده بودم! واقعا آدم اول ماه رمضون که می شه باید بشینه دعا کنه که خدا بهش قدر و منزلت واقعی این ماه رو نشون بده! باز من رفتم بالای منبر! یکی منو از برق بکشه!

یه جوری ام.حس و حال ندارم. اینجا هم که می یام حرف زدنم نمیاد! بد نیستما. خوبم. فقط دلم می خواد هی بخوابم! هیچ کاری هم نکنم! حرف هم نزنم! پس فعلا خدافس!!

پ.ن: عشق پدر و فرزندی: (+) نی نی ریحان و باباش!!

پ.پ.ن: من چیکار کنم با این ضعفم در مقابل دفتر های s.a.m!!؟ دوستان توجه بفرمایید که رنگ دیوارای اتاق من چی از آب در اومده!

جمعه 20 مهر1386
دویست و سی و چهارمین کوزه عسل

۱. الهی من بمـــــــــــــــــیرم! چقدر احساس همزاد پنداری کردم با این  گوسفنده !هی می شینم نگاش می کنم٬ هر دفعه هم عکس العملم یه چیزه! کشدار و بلند می گم: بگرددددددددددددددددددددم الهــــــــــــــــــــــــی!! حالا من هرچقدر بگم من روحم لطیفه طاقت صحنه های خشن ندارم! کیه که گوش بده؟؟

۲. یه نفر بیاد به من توضیح بده حکمت اون دستمال توی دست سرهنگ ملک پور چیه که همه جا دنبالشه؟! نه واقعا می خوام بدونم چه نقشی داره توی سریال میوه ممنوعه! قراره خرگوشی کفتری چیزی از توش بپره بیرون؟

۳. وای من معجزه کردم! خودمم باورم نمی شه!شماها باور می کنین من بعد از گذشتن ۲۳ سال از عمرم بالاخره امروز ۲تا دامن خریدم؟؟؟ وای که چگده من الآن احساس خانوم بودن می کنم! چگده احساس می کنم از اون حالت مجهول الهویه ای خارج شده م!! آخه من به این سنم فقط ۲ تا دامن داشتم تا الآن که جفتشون لی ان!! تازه اینایی هم که گرفتم از این جینگیل مستونان که از هرجاشون یه جیب و کمربند زده بیرون! من خانوم بشو نیستم!!

۴. گوشام تیز شده ن  اصلا به این اسم عید فطر!  از هرجا و هرکسی که دربیاد می پرم ببینم چی می گه! آقایون خانوما ٬هم اکنون نیازمند دعاهای سبز و قرمز و بنفش و زردتون هستیم! پاشین با این اهالی ده پیر بابا یه مجلس دعا راه بندازین که فردا - یعنی جمعه - عید نباشه! من شنبه ۲ تا کلاس دارم که واسه هرکدومشون یه خرواااااااااااااااااار تکلیف دارم! این مامان خرسه هم دیده من نقطه ضعفم درد گرفته هی سر به سر من می ذاره! داشتم در کمال آرامش با فاطمه درباره اولین مطلبم که برای روزنامه فرستادم حرف می زدم که می بینم از اون ته صدای داد مامان خرسه میاد : "فردا عیده ه ه ه ه ه ه ه ه!" منم جیـــــــــــــــــــــــغ!! که نــــــــــه٬ نمی خواااااااام!! دو دقیقه گذشته مامان خرسه می گه: " البته تو عربستان!" خدایا بکش منو! نخواستی هم بخور منو!!

۵. چرا هیچ چیز تعریف کردنی ای اتفاق نمی افته برای من تازگی؟؟ یه چند وقته یونی نرفته م اتفاقات خنده دار زندگیم کم شده ن! خدا یا خنده برسون!!

پ.ن: از صرافت عوض کردن مداوم اهنگ وبلاگ افتادم! برگشتم به اصلیت خودم!!

پ.پ.ن: الیاسل !!!
 

سه شنبه 17 مهر1386
دویست و سی و سومین کوزه عسل

هرکی بتونه بگه کدوم یکی از اینا خوابه٬ کدوم بیداره٬ کدوم خوشحاله٬ کدوم ناراحته٬ کدوم مسته٬ یه جایزه گنده پیش من داره!

نمی دونم این ماه رمضون امسال با من چیکار کرده که چشمام بیشتر از دو ساعت باز نمی مونن!  زمستون هم نیست بگم وقت خواب زمستونیه! فکر کنم بدنم پاییز رو با بهار اشتباه گرفته٬ زمان و قاطی کرده٬ هی می خواد منو خواب کنه!  شبا ۱۲ می خوابم٬ از اونور کله سحر ساعت  ۱۱ پا می شم٬ بعد دوباره ساعت ۲ بعدالظهر در حال خر و پف ام!  از اونور دم افطار بیدار می شم٬ همچین که اغما تموم می شه من می رم تو کما! انقدر چرت می زنم و خمیازه می کشم تا باز بشه ۱۲ برم تو رختخواب!! به جان خودم نباشه به جان شما چشمام شده مثه این خوشگلای بالای صفحه!!!

آقا این طنز نوشتن عجب کار وحشتناکیه! آخه نیس منم همه عمرم جدی بودم و رسمیت خودم و حفظ کردم! اینه که سختمه بخوام با احساسات ملت شوخی کنم!! قرار شد امروز یه نمونه کار بنویسم بدم آقای الف که هم یه خورده کار دستم بیاد هم ببینه اصلاْ برمیاد ازم این کار یا نه! هیچی. چشمتون روز بد نبینه. هرچی ما ولو شدیم کف زمین٬ وسط کاغذها فر خوردیم٬ اتودمون رو جویدیم (قابل توجه اونایی که می دونن اتود من چقدر اتود خاصیه! )٬ آهنگ پت و مت گذاشتیم٬ واسه خودمون جک تعریف کردیم٬ قلقلک دادیم خودمونو٬ تو آینه شکلک درآوردیم٬ هرکاری کردیم این حس طنز نویسی مون جم بخوره نشد که نشد!  فکر کنم ماه رمضون تا اعماق ته ام نفوذ کرده و همه حس ها رو خوابونده!! آقای الف من از همینجا معذرت می خوام ازت! ما خشکیدیم رفتیم پی کارمون!(دیشب به آقای الف می گفتم نمی شه من این اسمایلی هامو دنبال خودم بیارم تو روزنامه؟؟؟؟!! خوب چیکار کنم؟ قهوه ای بدون این اسمایلی ها یعنی خفه خون! )

پ.ن: به یک عدد انسان فداکار و از خود گذشته جهت دایورت کردن نوبت دوم و سوم واکسن هپاتیت روی بازوی ایشون محتاجیم! من حوصله ضعف و تب دوباره نداررررررررررررم! 

پ.پ.ن: من چون لینکارو دستی می ذارم یادم می ره به کی لینک دادم به کی ندادم. اگه کسی هست که می خواد لینکشو بذارم بیاد قشنگ آدرس بده و بگه. مرسی.

بعدا نوشت: جان من این کامنت نرگس رو بخونین!!! :
اوممم اینم شد معما ..کاری نداره که ...ببین:
ردیف پایین: سمت راست: اولی ضایع شده دومی کرم ریخته سومی شاگرد اوله چهارمی افغانیه از سر زمین اومده آخری می خواد بره دروازه بان بشه
ردیف دوم : اولی از راست از خونه فرار کرده دومی اومده دنبال اولی سومی پشت کنکوریه چهارمی چشماشو چپ کرده که تو عکس بامزه بیفته آخری هم کزته فکر کنم
ردیف اخر اولی از راست بچه مایه دار بی کلاسه دومی دلش می خواد سر به تن سومی از ردیف اول نباشه سومی کلا مرض داره اخری هم تولدشه کسی یادش نیست

حالا متناسب با این شرح احوال تو بگو کدوم میخنده کدوم گریه میکنه کدوم خوابه و الی اخر..اگه تونستی!!

شنبه 14 مهر1386
دویست و سی و دومین کوزه عسل

خانوما٬ آقایون! خواهش می کنم!! نظم رو رعایت کنین! صف رو واسه چی ساختن پس؟ چرا متوجه نیستین من سرم شلوغه نمی تونم جواب همه تونو با هم بدم؟؟  حالا من گفتم امضا می دم٬ نگفتم که سر همدیگرو بِبُرین!  قول می دم دفتر و کتاب و کف دست و پا و صورت و لباس و هیکلتون تا اخر شب به دست مبارک من امضا شده باشه! فقط نظم رو رعایت کنین!!
چیه؟ تو چرا اینجوری منو نیگاه می کنی؟ یعنی می خوای بگی نمی دونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی چی شده ه ه ه ه ه ه ه؟؟؟؟؟  مگه می شه؟؟ بابا کجای کاری! دیگه به حاجیت پیشنهاد همکاری توی روزنامه ... بـــــــــــــــــــــــوق ... می دن! (از نام بردن معذوریم!) اصلا اگه فکر کنی هنوز هیچی معلوم نیست٬ فکر نکردی!!! اصلا اگه بگی چقدر بی ظرفیت و بی جنبه ای٬ نگفتی!!! دیگه از همین لحظه می تونین اسم خرس قهوه ای رو با افتخار قاطی باقالی ها٬ نه ببخشید٬ قاطی طنز نویس های معروف و مشهور و مشعوف و ممنون و منصور و اکبر و قلی یاد کنین!! می خوام برم یه عینک ری بن بخرم با دستمال گردن قرمز خالدار!! وای قربون خودم برم انقدر با کلاسم!!
آقا مدرک دارم واسه این ادعای کلاس بالا بودن خودم! چهارشنبه ای با الباقی قوم تاتار قرار گذاشتیم رفتیم درکه واسه افطار!  جای هیشکی هم خالی نبود! چون یه نفر دیگه بهمون اضافه می شد به احتمال قوی خیلی مودبانه پرت می شدیم بیرون!! ما اصلــــــــــــــــــــا اونجا رو نذاشته بودیم رو سرمون ها!!! اصلا دکور اونجا رو بهم نریخته بودیم که ۴ تا تخت رو بچسبونیم به هم هــــــــــــا!! اصلا هم از اینور سفره جیغ نمی کشیدیم حلیم و بده بیـــــــــــــــــــــــــــــاد !!  خیلی آروم و متین نشسته بودیم فقط ار ناحیه چشم حرکت می کردیم و با ایما و اشاره می فهموندیم چیه منظورمون! تو بگو ما یه ذره تابلو بودیم اونجا!!  اولش هیشکی نبود. محوطه به اون گندگی فقط ۴ تا تخت رو ماها اشغال کرده بودیم. بعد یواش یواش از پا قدم خوب ما هی شلوغ تر شد. تخت پشتی ما یه دوتا از این مرغ عشق رنگی ها اومده بودن نشسته بودن! حالا من که پشتم بود و نمی دیدمشون از کجا فهمیدم؟؟ هیچی! از اینجا که دیدم مامان خرسه و خاله خرسه که روبروم نشسته بودن دارن لقمه رو جای اینکه بذارن توی دهنشون ٬ فشار می دن تو چشمشون!!! اون یکی خاله خرسه هم که کنار من نشسته بود طی یه حرکت ضربتی٬ یه چرخش ۱۸۰ درجه ای انجام داد و زل زد به مرغ عشق های بدبخت! حالا من هی خودم و چنــــــــــــــــگ می زنم می گم: زوم نکنیـــــــــــــــــــــــــــن!! اینام اصلا بیهوش! دیگه نه چیزی می شنیدن نه می دیدن!جالبیش به اینه دو دقیقه یه بارم خودشون می گفتن: ما چیکار به کار اونا داریم بنده های خدا رو! خوب دوست دارن همدیگرو!!!!!  دوباره زل می زدن بهشون!!  بعد به هم تذکر می دادن که انقدر نگاه نکن زشته!!!  جالبیش به اینه هیچکدومشونم قبول نمی کردن دارن چشمای اون دوتا رو در میارن! می گفتن خوب رو برومون نشستن٬ توی دایره دیدمونن! به ما چه!!
این قوم تاتار به گربه ها هم رحم نمی کنن! یه گربه بدبخت واسه خودش اونجاها ولو بود٬ اینا برداشتن براش توی کاسه یه بار مصرف الویه ریختن گذاشتن جلوش!!!!  فکر می کنی چی شد واقعا بعدش؟! هیچی! تا آخر شب که ما اونجا بودیم گربه فلک زده سعی می کرد پوزش و بلیسه و تمیز کنه٬ اما همه سیبیل هاش به هم چسبیده بودن!! الهی العفو!

پ.ن: خوبیه اینکه مدام با آدمای غر غرو سر و کار داشته باشی اینه که یاد می گیری همینجور که دارن دور و ورت می چرخن و نق می زنن٬ تو کارت و بکنی و اصلـــــــــــــــــــــا به روی خودت نیاری!!! تحمل آدم بالا می ره انگار!!

چهارشنبه 11 مهر1386
دویست و سی و یکمین کوزه عسل

کاش می دانستم شما واقعا که هستید که یکهو میان یک آبشار اشک و دلتنگی سر می رسید٬ خبر می دهید درست به هنگام بردن نامتان یاد من جفت پا پریده است وسط! من را ببخشید آقا...من سرّ اینهمه لطف را نمی فهمم! هربار به اوج خفگی می رسم سر می رسید٬ دستی بر سر بی نصیب مانده من می کشید٬ بعد دوباره می روید پشت ابرها تا دل من تکه تکه شود از دلتنگی!! آقا شما می دانید؟ می دانید جنش اشک های من از چیست؟

"ای خدا٬
من چندان که به عزم با خود گفتم و خویش را مهیا و آماده طاعتت ساختم و در پیشگاه تو به نماز ایستادم٬ آن هنگام مرا به خواب انداختی و حال راز و نیاز از من گاه مناجات باز گرفتی...
ای خدا چه شد که هرچه با خود عهد کرده و گفتم که از این پس سریرتم نیکو خواهد شد و به مجامع اهل توبه و مقام توابین نزدیک می شوم بلیه و حادثه ای پیش آمد که به عهد خود ثابت قدم نماندم...
شاید تو از درگاه لطفت مرا رانده ای
و از خدمت بندگی ات دورم ساخته ای
یا شاید دیدی من حق بندگیت را خفیف شمردم
بدین جهت مرا از درگاهت دور کردی!
یا آن که دیدی من از تو روی گردانم
بدین سبب بر من غضب فرمودی!
یا آن که در مقام دروغگویانم یافتی
لذا از نظر عنایتت دور افکندی!
یا آن که دیدی من شکرگذاری از نعمت هایت نمی کنم
مرا محروم ساختی!
یا شاید در مجالس اهل علم نیافتی
به خواری و خذلانم انداختی!
یا شاید مرا در میان اهل غفلت یافتی
بدین جرم از رحمتت نومیدم کردی!
یا شاید دیدی در مجالس اهل باطل الفت گرفته ام
مرا میان آنها واگذاشتی!
یا شاید دوست نداشتی دعایم را بشنوی
از درگاهت دورم کردی..." *

* دعای ابوحمزه ثمالی

یکشنبه 8 مهر1386
دویست و سی امین کوزه عسل

وای من الآن کلی ذوق مرگم! این موج فروش های اینترنتی سریال های جدید و قدیم که راه افتاده خیلی باحاله! دارم دونه دونه چیزایی رو که یه زمونی آرزوم بوده اصلش رو کامل داشته باشم پیدا می کنم! اولش دیدم دارن سری کامل سریال رویاهای سبز (آنه شرلی) رو می فروشن که از ذوق نصف تنم فلج شد! بعد دیدم زیزی گولو اومده به بازار! حالام جودی ابوت (بابا لنگ دراز)!!!! فقط چرا اینا انقدر قیمت هاشون نجومیه؟؟ کشس ندیده تو این تبلیغا که ارزون ترش رو بفروشن؟ جان خرس قهوه ای اگه می دونین بگین!

یه چی بگم این پست انقدر لوس نباشه! امروز یه اصطلاح به فرهنگ نامه خونه ما اضافه شد اونم توسط مامان خرسه! از این به بعد هر وقت خواستین بگین طرف عقل از سرش پریده بگین مگه مخ خل خورده!!!!

قربون همگی!

جمعه 6 مهر1386
دویست و بیست و نهمین کوزه عسل

ما اگر چیزی مان به آدمیزاد رفته بود که خرس نمی شدیم!  حالمان خوش نبود رفتیم. رو دل کرده بودیم به گمانمان!  رفتیم گلاب و عرق نعناع و بیدمشک به رویتان هرچه داشتیم و نداشتیم به سمت بالا سوق دادیم٬ راحت شده برگشتیم! قصد هم نداشتیم در خانه خاله خرسه را تخته کنیم که ما جز این سرا جایی را نداریم. استدعای مرخصی داشتیم که موافقت نشد گویا! این است که هم اکنون اینجا بیدیم در محضر منور و معطر شما!!

عارض شویم خدمتتان که بروید خوچحال باشید بسی و کلاه ها از سر برداشته٬ به سوی آسمان پرتاب کنید که دی مصیبت بر این جانب تمام گشته و آخرین پروژه لعنت و نفرین شده دانشگاه تحویل داده شد و انشاالله دیگر این واژه را تا پایان ترم بعدی از من نخواهید شنید!  باشد که رستگار شوید!! خداوند پدر و مادر و بستگان و پیشینیان و اجداد دایناسوری استادان دانشگاه ما را بیامرزد که ترم به ترم که می گذرد اداهای جدیدتری از خودشان در می آورندندی!  آخر هم نفهمیدیم حکمت این عمل شنیع صحافی کردن و پول طفلک را قلمبه قلبمه روانه چاه موال کردن چه بود! از آنجا هم که این جانب کاری را انجام نمی دهد که حکمتش نداند٬ همه شان را با هم روانه کردیم به همان جهنم و یک دور سیم پیچیدیم دور پروژه مان و انداختیم توی بغلشان! باشد که شاکر باشند!!
پروژه دیگری نیز داشتیم. گویند آدمیزاد پند نگیرد مگر با مغز کوفته شود بر سنگ! ما بسی نصیحت مفت خرج این یاران و همرهان کردیم که رفقا! بی خیال پروژه! این استاد که من می بینم یدِ (نمی دانم چی چی ای!) دارد در سر دواندن دانشجویان و فرستادن آنها در پی سیاه نخود!  ما این گلو از هم دریدیم اما کجا بود گوشی که بشنود صدای ظریف ما را؟  باز هم حواله ای دیگر به سوی جهنم فرستادیم - به سبب ان که حرفه من انباشتن جهنم است - و خودمان خوچحال و سوت زنان برفتیم در پی خوشی مان. دی که حاصل دسترنج مان از مکتب این استاد آمد چشمانمان به جمال ۲۰ ای روشن شد که کاملا محال می دانستیم! باشد که ما تحت تان بسوزد که سخن من به پشیزی نگرفتید!!  تا شما باشید که بی جهت خود را از هم ندرید برای استادهایی که عشقی نمره می دهند!

باز ما هلو نوش جان کردیم٬ غفلت کرده و دستی را که به پوست نازنینش کشیده بودیم به صورت و بدنمان مالیدیم!! خدا همه را بیامرزد! ناخن اضافه هست خدمتتان ما کمی بیشتر خودمان را بخارانیم؟؟؟

پ.ن: به بازی دعوت می شویــــــــــــــــــــــــــم !!

Φخودتو معرفی کن:
می گن خرس قهوه ای ام!! اينجور می گن البته!! راست و دروغش پای خودشون! حال ندارم توضيح بدم٬ اطلاعات کامل اينجا هست.

Φفصل و ماه و روزی که دوست داری:
از تابستون بدم مياد (چون شدید گرمايی ام!) اما بقيه شونو دوست دارم. اگه مجبور باشم انتخاب کنم...مممم...خوب نمی تونم!!  اما عاشق ارديبهشت و آبانم. روز هم سه شنبه ها رو خيلی دوست دارم٬ چون دقيقا پيک وسط هفته ن! وقتی سه شنبه تموم می شه يعنی داری به آخر هفته نزديک می شی!

Φرنگ تو:
صورتی مايل به سبز روشن!!

Φغذای مورد علاقه و مورد ناعلاقه رو هم قبلا گفته م. ولی هر روز سال به من سوپ جو بدن بازم می خورم!!

Φموسيقی مورد علاقه:
خيلی تو قيد و بند فلان سبک و فلان خواننده نيستم. کلا هم خيلی با آهنگا درگير نمی شم. خسته م می کنن. هر از گاهی يوهو گير می دم به يه چيز ديگه ولش نمی کنم!  کلا آهنگای آروم متن رو ترجيح می دم. اگرم خواننده داشته باشه بيشتر از صداش به اونی که می گه توجه دارم.

Φبدترين ضد حالی که خوردی:
يه بار می خواستيم بريم سالن واسه یه مهمونی ای که خيلی انتظارش و کشيده بودم. درست وقتی رسيديم دم در٬ ماشين و که پارک کرديم من يادم افتاد دامن سر لباسم رو نياوردم!!واقعا فکر می کنی من چيکار کردم؟؟ هيچی بی خيال مهمونی شدم نشستم تو ماشين تا مامانم اينا برن و برگردن!!

Φبدترين قولی که تا حالا دادی:
قول مگه بدم می شه؟ ولی يه قول دادم اين آخريا به خودم حالا مثه خر تو گل مونده م! با خودمم رودرواسی دارم نمی تونم بزنم زيرش!

Φناشيانه ترين کاری که کردی:
يه بار تو جوونی هامون با دوستم و دوست پسرش رفتيم بيرون٬ شبش پای تلفن سير تا پياز قضيه رو واسه يکی ديگه از دوستام تعريف کردم. نگو مامانم داشت از اونور گوش می داد! مام که جوون و جاهل! پدر جدمون در اومد تا ماست مالی ش کرديم! تجربه شد ديگه مسائل مهم رو پای تلفن تعريف نکنم!!

Φبهترين خاطره زندگيم:
خيلی سخته بابا اين سوال!‌اينهمه خاطره خوب! کدومو بگم؟ ولی يه چيزی هست که هميشه آرزوی تکرار لحظه به لحظه ش رو دارم٬ بدون سانسور. اونم تمام اون روزيه که با خرس کوچيه رفتيم سعد آباد!  چيه؟ منتظر بقيه شی؟ بقيه نداره!

Φشخصی هست که بخوای ملاقاتش کنی؟
آره...اما می دونم نمی شه...

Φبرای کی دعا می کنی؟
واسه امام عصرم بعدم واسه همه اونايی که برام عزيز و مهمن٬‌آخرشم واسه اونايی که التماس دعا می گن بهم.

Φبه کی نفرين می کنی؟
از نفرين کردن خوشم نمياد. اما از دو دسته آدم خيلی بدم مياد که هر از گاهی نفرينشون می کنم! يکی فروشنده های گرون فروش و راننده تاکسی های دزد! يکی هم اين عوضی هايی که تو خيابون مزاحم آدم می شن تن آدمو می لرزونن!

Φوضعيت در ۱۰ سال آينده:
تا اون موقع يه فکری می کنم!!!

Φحرف دلت:
همه حرفا که آخه گفتنی نيست (با لحن سياوش قميشی!)

پ.پ.ن: این عکسه رو از یه جمع دوستانه کش رفتم!!! خیلی نازه!

!!!!

بعدا نوشت: دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان! نفرستین این پیغام خصوصی رو! نمی شه تاییدش کرد! خیلی هاتون نمی دونین اینو. اگه می خواین چیزی بگین که کسی جز من نخونه اونجوری بفرستین. وگرنه چه ضرورتی داره آخه؟

چهارشنبه 4 مهر1386
دویست و بیست و هشتمین کوزه عسل

۱. گیلاسی راست می گه. آدم عادت می کنه به اینکه پا شه بیاد اینجا درد دل کنه. بیاد غر بزنه٬ ناله کنه٬ ناشکری کنه بقیه م براش دل بسوزونن و چارتا آخی جونم و نازی و غصه نخور بگن و آب بشن رو آتیش دلش. شایدم آدما تو دنیای واقعی انقدر از هم دور و بی خبرن که یکی مثه من میاد خودشو می پاشه رو این کیبورد! می یاد اشکاشو با تصویر محو مانیتور یکی می کنه و می ره. کاشکی می تونستم بگم چه مرگمه....

۲. برگه های تقویم مهم نیستن. پاییز به برگای زردش معروفه٬ به نم نم بارونش٬ به هوای خنکش. پاییز به دیوونگی من معروفه٬ به آشفتگی من٬ به رمانتیک شدن من. چرا نمیاد؟

۳. من با این غرور لعنتی نفرین شده چیکار کنم؟

۴. یه مدت آف می دین به من؟ (آف=مرخصی)

یکشنبه 1 مهر1386
دویست و بیست و هفتمین کوزه عسل

پیرو شروع سال تحصیلی جدید و توصیه اکید رسانه ها به استفاده از وسایل نقلیه عمومی و صرفه جویی از سهمیه سفر که قرار بوده از امروز به کارت سوخت ها اضافه بشه٬ چند تا توصیه جهت مردم آزاری٬ مردم دق دهی و مردم کشی و همچنین جهت خوشگذرونی در طول مسیر دارم که البته تو تموم سال قابل اجران!  از دوستان عزیز خواهشمند است چنانچه مورد دیگه ای به ذهنشون می رسه به این لیست اضافه کنن تا به فرهنگ غنی شهروندی و شهرنشینی کمک کرده باشن و توی این امر خیر سهیم شده باشن!

۱. یادتون باشه که روزتون رو حتما با یه کاسه سیر ترشی آغاز کنین. اگه صبحا حالتون بد می شه هرگز شب رو فراموش نکنین. بذارین بوش جا بیوفته قشنگ. حتی اگه می شه یکم از آب ترشی سیر رو هم روی لباساتون بریزین. سوار هرکدوم از وسایل نقلیه هم که شدین حتما حتما یه بدبخت مظلومی رو گیر بیارین و بشینی کنارش و تا می تونین حرف بزنین. یادتون باشه از حروف حلقی تا اونجا که می تونین استفاده کنین. خاطره خنده دار هم تعریف کنین و خودتون قاه قاه بخندین که چه بهتر. اگه سیر ترشی با معده هاتون سازگار نیست می تونین از پیاز هم استفاده کنین.

۲. به مواد صبحانه تون تخم مرغ عسلی رو هم اضافه کنین حتما. یادتون باشه به اندازه کافی بخورین و بعدشم دهناتون رو نشورین و اجازه بدین که کاملا دور و ور دهنتون بماسه و بوی زُخم (به قولی زُحم) دور و اطرافیانتون رو خفه کنه. یادتون باشه یه ساندویچ تخم مرغ هم درست کنین و توی کیفتون بذارین تا تو فرصت مناسب درش بیارین که بوش بقیه رو خفه کنه. در ضمن شب قبلش هم حتما از مواد غذایی نفخ آور استفاده کنین!!

۳. توی این طرح باید حموم رو فراموش کنین. دیگه اگه واقعا خودتون داشتین می مردین فقط ماهی یه بار مجاز به شستن موهای سرتون هستین. اونم با آب خالی. یادتون باشه لباساتونم عوض نکنین در طول اون یه ماه. فراموش نکنین که به هر قیمتی شده توی مترو و اتوبوس وایسین تا بتونین به بهونه گرفتن میله بالای سرتون همه رو شکنجه بدین.

۴. جوراب ها نقش خیلی مهمی توی این طرح دارن. شدیدا توصیه می شه فقط یه جوراب داشته باشین و همون یه دونه رو صبح تا شب با یه کتونی بپوشین. ترجیحا شبا موقع خواب هم درش نیارین. به محض ورود به مترو٬ اتوبوس یا تاکسی به هوای گرمای هوا کفشاتون رو در یارین تا پاهاتون یه هوایی بخورن.

۵. یه بسته آدامس رو هیچوقت فراموش نکنین. خوردن معمولی آدامس هدف این برنامه نیست. ما از شما می خوایم که یه بسته آدامس رو با هم بجوین. کاملا به حالتی که یه لنگه کفش رو می جوین. در اینجا باد کردن آدامس نقش اساسی داره.هرچقدر بیشتر سر و صدا کنین بیشتر ملت رو دق می دین.

۶. همیشه مسیر هایی رو انتخاب کنین که صف اتوبوسش از همه طولانی تره. برین ته صف وایسین و به محض اینکه اتوبوس بعد از ۳ ساعت و ۵۰ دقیقه رسید از اون ته بدویین و خودتون رو بندازین جلوی در اتوبوس و هرکی هم هرچقدر جیغ کشید به روی خودتون نیارین و برین بالا. وقتی که همه گلوشون رو پاره کردن خیلی آروم و با لبخند بگین: من که نمی خوام بشینم. شما بفرمایین! (یادتون باشه طبق بند ۳ نباید بشینین) بعد تو دهنه در وایسین جوری که مثلا منتظرین بقیه سوار شن. در این قسمت اندام بزرگ و چاق خیلی خیلی کمک می کنن.

۷. اگر توی بند ۶ موفق نشدین نگران نباشین. راه دیگه ای هست. می تونین بذارین خوب که اتوبوس به مرز خفگی رسید از دور خیز بردارین و خودتون و به زوووووور جا بدین و همه رو با یه فشار له کنین. بعد هم که راننده اومد بلیطها رو جمع کنین به بهونه اینکه نمی دونین تو کدوم جیب کیفتونه یه یه ربعی ملت رو تو اون حالت فشار و خفه خون نگه دارین!

۸. یادتون باشه همیشه جلوی در وایسین. مخصوصا وقتایی که می خواین آخر خط پیاده شین. وقتی هم ه اتوبوس و مترو به ایستگاه می رسن اصلا پیاده نشین که بقیه پیاده شن. همونجا خودتون رو یه ذره کنار بکشین که مردم از حرص بترکن و نتونن پیاده شن و جا بمونن. توی تاکسی هم یادتون باشه همیشه کنار در بشینین و کلی هم نایلون و وسیله بذارین روی پاتون که هربار خواستین پیاده بشین که بغلی تون پیاده شه کلی معطل بشه.

۹. اگه مسیرتون جوری بود که باید ایستگاه اول پیاده می شدین فراموش نکنین که برین ته ته اتوبوس وایسین. اینجوری وقتی به ایستگاه می رسین می تونین از ته اتوبوس جیغ بزنین: نگـــــــــــــــــــــــــه داااااااااااااااااار! بعدم همه رو با آرنج و وشگون بزنین کنار و هول بدین و بعد از نیم ساعت که همه رو از اتوبوس انداختین بیرون خودتون پیاده شین.

۱۰. اگه به هر دلیلی مجبور شدین بشینین یادتون باشه حتما خودتون رو به خواب بزنین و هی بیوفتین رو نفر کناری تون. توی تاکسی به آقایون توصیه اکید می شه که حتما به سمت خانوم کناری متمایل بشن. فراموش نکنین که اگه مترو و اتوبوس خیلی شلوغ بود حتما به آدمایی زل بزنین که کلی کیسه و کیف و کلاسور و وسیله دارن و به هیچ وجه وسایلشون رو ازشون نگیرین. بذارین دق کنن که شما اونجوری دارین بربر نگاهشون می کنین و هیچ کمکی نمی کنین.

۱۱. سوار تاکسی که شدین به اولین چارراه خیلی شلوغ که رسیدین بگین نگه داره و درست جایی که یه ثانیه هم نمی تونه وایسه یه ساعت معطلش کنین و واسه یه مسیر ۲۰۰ تومنی یه ۵۰۰۰ تومنی بدین دست راننده. اگرم اعتراض کرد بگین من که بانک مرکزی نیستم. خوب خورد ندارم!

۱۲. اگه صبح زود روزتون رو شروع می کنین و می بینین که توی اتوبوس و تاکسی و مترو مردم دارن چرت می زنن حتما گوشی موبایلتون رو در بیارین و یه آهنگ جواد و تند رو با صدای بلند بذارین و جوری وانمود کنین که دارین واقعا لذت می برین. می تونین از شیوه فریاد زدن پای گوشی هم استفاده کنین. اینو برای کسایی می گم که گوشی هاشون تکنولوژی نداره. به یکی از همکاراتون که چند ساله با هم مشکل دارین زنگ بزنین و داد و هوار راه بندازین. می تونین البته از دوستاتونم استفاده کنین و غش غش بخندین. اینجوری نمی ذارین مردم اون چند دقیقه رو هم چرت بزنن.

۱۳. اگه بتونین یه بچه کوچیک رو با خودتون ببرین که چه بهتر. حتما بچه پرحرف و نق نقو و دماغویی باشه. براش هم حتما یه بستنی دستگاهی بخرین که بماله به ملت. اگرم بچه گیرتون نیومد به یکی از کسایی که بچه بغلشونه نزدیک شین و به بچه ش یه کاکائو بدین که خوب بماله تو سر و کله خودش و مامانش و دور و بری هاش.

۱۴. یادتون باشه حتما به آدما زل بزنین و به حرفاشون گوش کنین. حتی یه کلمه رو هم از دست ندین. اگرم تونستین خودتون رو بندازین وسط بحثشون.

۱۵. حتما با جعبه های بزرگ یا ساک های خرس یا اشیای جا گیر سوار وسایل نقلیه عمومی شین. باید بتونین حداقل جای ۳ نفر رو هم زمان بگیرین. به محض اینکه سوار مترو شدین هم بشینین کف زمین و اصلا هم به بقیه کاری نداشته باشین که دارن گلوشون رو پاره می کنن که جا نیست.

دوستان عزیز. این یه طرح گسترده ست. بیاین همگی دست به دست هم دهیم به مهر٬ میهن خویش را کنیم آباد!!!!

پ.ن: دانلود تیتراژ های سریال های ماه رمضون.

DaisypathNext Anniversary Ticker