همیشه یه کسایی تو فامیل پیدا می شن که آدم یه جور دیگه دوسشون داشته باشه. زن و مرد و دختر و پسر نداره. همه رو اگه هزار تا دوست داری یوهو یکی رو هزار و یکی دوست داری. از میون همه پسرخاله هام٬ من ۴تا پسرهای خاله یکی مونده به آخریم و خیلــــــــــــــــــــــی دوست دارم. از بچگی باهاشون همبازی بودم و با هم بزرگ شدیم. از بین این چارتا این سومیه یه چیز دیگه س! امسال می ره پیش دانشگاهی. نمی دونم چرا اما من این بشر رو یه جور عجیبی دوست دارم! یه وقتا دلم می خواد بگیرم بچلونمش!
کلی هم حرص می خورم که نامحرم شده!!
امروز نشسته بودم جلوی تی وی هی این کانال اون کانال می زدم٬ یوهو مامان خرسه بی مقدمه گفت: "صادق سوخته!" من اصلا زبونم بند اومده بود! نمی دونستم چی باید بگم! متوجهین که؟ مامان خرسه حتما باید بره توی بیمارستان کار کنه٬ خبر مرگ مریضا رو به همراهاشون بده!
اسید ریخته بود روش! این چاه بالکنشون از دست ارزن های کفتر پسرخاله کوچیکه گرفته بوده٬ این داشته اسید می ریخته تو چاه. یوهو بخارش می زنه بالا٬ اینم یه صحنه نفسش می گیره ظرف اسید و ول می کنه! اسید هام همه می پاشن به سینه و دست و پاش!! فقط شانس آورده بود تو صورتش نپاشیده بود! اینام زود می برنش زیر آب سرد و بعدم پماد می مالن و می خوابوننش زیر باد پنکه! الهی بمیرم خاله می گفت دور خونه می دوید پرپر می زد! لباساشو که نشونم داد خشکم زد! همه ش پاره پاره بود!! منم که ته روحیه م الآن! هی این جلوی من راه می رفت٬ هی من با لحن بچگونه می گفتم: پسرخاله قلمبه م سوخته٬ هی چشمام پر آب می شد! از سر شب تا حالا دمم تو بغضه. نگرانش نیستم. خطری نیست. فقط وقتی یاد دستش می یوفتم که سیاه سیاه شده بود و سر تا ته زخم بود جیگرم آتیش می گیره...
بهم گفت می دونم چرا اینجوری شد. گفت دیشب روی سنگای بالکن یه سوسکه رو آتیش زدم! سرش و انداخت پایین و ندید که من چه جوری می لرزیدم...
پ.ن: امشب وقتی عکسش و توی موبایلش بهم نشون داد که با مداد مشکی برای خودش ریش پروفسوری گذاشته بود و شکل مردای ۷-۲۶ ساله شده بود ناخودآگاه و آروم گفتم: "نه...بزرگ نشو...انقدر بزرگ نشو..." !! دلم نمی خواد یه مرد برزگ غریبه شه...دلم می خواد همیشه پسرخاله کوچولوی دوست داشتنی من بمونه...![]()
مثه احمقا شده م! از دانشگاه و کلاس می یام و به محض رسیدن با کوچیکترین اتفاق می زنم زیر گریه! گاهی بهونه هم ندارم. می شینم و از شدت خستگی زار زار اشک می ریزم...
مثه احمقا شده م! با کوچیکترین حرف بهم می ریزم و پاچه می گیرم! گاهی حرفی هم بهم نمی زنن و من همینجور بیخودی با همه دعوا می کنم! بعد خودم از پشیمونی هق هق می زنم...
مثه احمقا شده م! همه چیو برعکس برداشت می کنم! همه ش سوء تفاهم می شه و دلم می شکنه! اونوقت جاش خوب نمی شه و از سوزشش چشمام تر می شن...
مثه احمقا شده م! همش اتفاقای تلخ زندگیم یادم میاد! همش فکر اونایی می یاد تو سرم که دیگه نیستن! همش دلم تنگه...تنگه...
مثه احمقا شده م! یه لحظه می خندم٬ لحظه بعد چشمام پر آب می شه! می شینم کنج کلاس٬ یه ورق می ذارم جلوم و هی سیاهش می کنم٬ هی سیاهش می کنم! بغضم و با درد قورت می دم و به آهنگی فکر می کنم که تو سرم می پیچه...
مثه احمقا شده م! حوصله هیچی و ندارم! هیچی دائمی خوشحالم نمی کنه! همه چی مال یه لحظه س! دلم می خواد سرم و رو شونه یکی بذارم و همینجور زار بزنم اونم فقط آروم پشتم دست بکشه و بذاره خالی شم...
مثه احمقا شده م! هی مشت می کوبم اینور اونور! دستم درد می کنه! می رم رو پل هوایی مترو میرداماد وایمی سم و زل می زنم به اتوبان! از پنجره کلاس٬ کوچه پشت دانشگاه رو حفظ می کنم! به آدما تنه می زنم! همه رو از خودم می رنجونم! بعد دلم دوباره پر می شه...پر پر...
مثه احمقا شده م! حرف زدن یادم رفته! همش سکوت می کنم! مامان که ازم می پرسه چرا گریه کردی بهش می پرم! از خودم بدم میاد...
مثه احمقا شده م! دلم می خواد دانشگام و ول کنم! موسسه رو ول کنم! از صبح تا شب کنار اتوبان قدم بزنم! شب تا صبح شمع روشن کنم و به شعله هاش زل بزنم!
مثه احمقا شده م! دلم می خواد دل آدما واسم بسوزه! بعد همون موقع یادم می یوفته از ترحم متنفرم! یادم می یوفته صورتکم رو خودم انتخاب کردم! بعد خودم دلم واسه خودم می سوزه...
"مثه احمقا شده م!" دلم می خواد این جمله رو بزرگ بنویسم بزنم پشت در اتاقم که هیشکی ازم انتظار رفتار نرمال نداشته باشه! چقدر خوشحالم که یه هفته س بهم زنگ نزدی! وگرنه تا خود صبح برات زار می زدم و تو مجبور بودی صدای فین فینم و تحمل کنی! آفرین! Go on!!!!!!!!
پ.ن: اینم می گم چون خیلی ربط داره! ممد حسن پیدا شد! انگار خدا به حال و روزم رحم کرده!
بعدا نوشت: به یاد همه اون شبایی که با این آهنگ اشک ریختیم...
هفته پیش خرس کوچیکه رفته بود همدان٬ برام ممد حسن رو سوغاتی آورده بود.
ممد حسن یه هاپوی کوچولوی طوسی خیلی خیلی مهربون و با احساس بود که همچین که سفت می چلوندیش می گفت: I love you!
انقـــــــــــــــــدر چشماش مهربون بودن.
خلاصه من انقدر بدجور fall in love شدم با این ممد حسن که نمی تونستم تحمل کنم چند ساعت ازش دور باشم و همه جا با خودم می بردمش.
تو دانشگاه از بس قربون صدقه ش رفته بودم بچه ها همه می دونستن جون منه و جون ممد حسن.
اینو داشته باش تا بگم چی شد.
دیروز صبح جای اینکه ۶ از خواب پاشم که ۸ سر کلاسم باشم٬ ۷ پاشدم و ۹ رسیدم دانشگاه!
اونم با چه بدبختی ای!! همه جا ترافیک ماشین و اتوبوس و مترو و آدم!! از بس که دیرم شده بود هرچی فرهنگ و ادب و از اینجور چیزا بود بی خیال شدم و عملا خودم و چپوندم تو مترو!
انقدرم که شکر خدا فضا بود واسه نفس کشیدن می تونستی راحت اسکیت بازی کنی!!
خلاصه به هر زوری بود رسیدیم دانشگاه دیگه. یه ساعتی از کلاس که گذشت کوله م و برداشتم که دیکشنری م رو دربیارم یوهو دیدم ای واااااااااااااااااااااااااای! ممد حسن نیــــــــــــــــــــــــــــــــست!
انگار دنیا رو سرم خراب شد!
هی دور و ورم و نگاه کردم٬ اینور٬ اونور٬ بالا٬ پایین٬ همه جا! آتی دید من دارم می چرخم دور خودم گفت چی شده ؟ من با چشمای پر آبم نگاهش کردم و گفتم: دیدی ممد حسن از دست رفت؟؟!
بیچاره جلدی پرید زیر صندلی که ببینه نیوفتاده اونجا. همون موقع نرگس هم برای کمک رسید و خم شد از اونوری که پشت صندلی ها رو ببینه. حالا ماهام صاف جلوی استاد!
(آخه گرد می شینیم سر کلاس!) استاد هم داشت لکچر می داد. بعد هی ماهاو نگاه کرد٬ هی صداش کشدار شد!! رفت رو حالت اسلوموشن! آخر سر گفت: "What's wrong?
" ماها یه خورده همدیگرو نگاه کردیم موندیم چی بگیم. استاد دوباره گفت:"What's goin' on? what r u doin' there?" آتنا آروم و خیلی جدی گفت: "Mamd Hasan's lost!
" به جان خودم قیافه استاد این شکلی بود:
هی فکر می کرد اشتباه شنیده. چند دفه پرسید! دید نه ما خیلی جدی ایم! منم در شرف گریه م!
گفت:"Who's he?" باز ما یه خورده همدیگرو نگاه کردیم بعد نرگس فارسی گفت: عروسکش ه! آیا چرا استاد می خواست ما رو بکشه؟؟؟!!
پ.ن: پروژه ها و تکالیفم کم بود٬ امتاحان تربیت بدنی هم اضافه شد! همش در حال دراز نشست زدنم!
پ.پ.ن: آهنگ جدید مال Westlife ه به اسم The Rose!![]()
من از بچگی خیلـــــــــــــــــــــــــــــــی خرس تمیزی بودم!
همچین کمد مرتبی داشتم حظ می کردی! بچه های فامیل حق نداشتن از شعاع پونصد متری کمد و کشوی من رد بشن مبادا نسیم گذرشون بهم بریزه نظم وسائل منو!
مامان خرسه یه بار به من نگفت دست و صورتت و بشور. بس که خرس گوگولی مگولی ای بودم!
اما خوب مثه خیلی چیزایی که با بچگی تموم شدن و به خاطرات پیوستن نظم من هم کاملا محدود شد به دفتر کتابا و جزوه هام و خودکارای شونصد رنگم!
خدا بیامرزه نظم و ترتیب رو!
الآن یکی از بچه ها آنلاین بود همینجوری گل می گفتیم گل می شکفتیم!!!!!! (نزن بابا می دونم گل می شفتیمه!
)
اون: "الان روی میز کامپوترت چی داری؟
"
من: "مطمئنی می خوای بدونی؟!
"
اون: "آره بگو.
"
من: "به نام خداوند بخشنده مهربان! الآن اینجا دقیقا ۲ عذذ قاب عکس٬ ۱۰ تا دی وی دی با قاب٬ ۳تا دی وی دی با پاکت٬ یه کوه سی دی توی این استوانه ها٬ یه گلدون پر از اون گل ها که از دماوند آوردم٬ محلول شستشوی لنز٬ یه سر رسید٬ یه تقویم رومیزی٬ یه دفتر یاد داشت٬ یه برس معمولی٬ ۲ تا برس گرد٬ یه کش سر٬ یه جعبه خالی آدامس ریلکس٬ یه لیوان سرامیکی پر خودکار و مداد و ماژیک٬ موبایل٬ یه فلاپی٬ استون٬ یه جاشمعی که پر گل سرخ خشک شده س٬ یه کارت روی اسپیکرم!!
"
اون: "
"!!!!
من: "تازه روی مانیتورم قندک هست و یه عکس و یه کارت!
"
اون: "این میزته وای به حال اتاقت!
"
من: "می خوای بگم چی هست تو اتاقم؟!
"
اون: "نه تورو خدا رحم کــــــــــــــــــــــــــن!
"
من: "
"!
پ.ن: جان من اینو گوش کــــــــــــــــــــــــــن! ![]()
پ.پ.ن:گیر دادم به آهنگ وبلاگ! می خوام از این به بعد هی آهنگشو عوض کنم! لین دانلود هاشون رو می ذارم اینجا: آهنگ های وبلاگ که پایین اون مدیا پلیر ه گذاشتمش. اگه خارجی باشه متنشم می ذارم.
این یکی آهنگ فیلم Professional ه. عاشــــــــــــــــــــــــق فیلمشم!!!
![]()
آقایی دیگر. غیر از این بود تعجب می کردم. من اینجا٬ در کنج غربتم٬ کنج سفیدی دفتر می نویسم:"حرمت نگه نداشتم٬ محرومم کردی! دانستم!" تو آنجا تر به انگشت اشاره راه نشانم می دهی؟! می دانستم خوب دل تنگم را می شناسی. دلِ تنگ لجباز پر رو! اشتباه نمی کنم آقا؟ این روی سیاه را که زمین نمی اندازید؟! ها؟؟ مرا که به نیتم نمی سنجید؟ من هنوز آلوده تر از آنم که لااقل نیتم خالص باشد. اما آقا٬ یک چیز را می دانم. برای حاجت نیست این همه التماس. برای گشودن این بغض یک ساله ست. نیشتر بزنید آقا...نیشتر بزنید. این دمل چرکی خیال سرباز کردن ندارد...

یه روزایی یوهو اون رگ دیوونگی من می گیره!
امروز از اون روزا بود! اولش که تربیت بدنی م رو پیچوندم (طبق معمول!) بدم رفتم سر کمد لباسام هرچــــــــــــــــــــــــــــــــــی داشتم ریختم بیرون٬ یکی یکی پوشیدم!
الان یه کوه لباس وسط اتاقه! از تاپ و دامن و شلوار گرفته تا پیراهن و مانتو و روسری!
یه روزایی که کلا گیر می دم به کفشا و دمپایی ها و صندل هام! باز خوبه تو این حیطه آدمی نیستم که کلکسیون جمع کنم! وگرنه یه صبح تا شب باید می رفتم هی همه شونو می پوشیدم!
یه وقتایی هم یوهو می ریزم سر کشوها و کمد ها و دفتر کتابا و جزوه ها و پوشه ها!
یه روزایی هم سر از انباری درمیارم و همه دل و روده ش و می ریزم بیرون!
حتی گاهی وقتا هرچی مدادرنگی و آبرنگ و پاستل دارم پخش می کنم دور خودم٬ با یه عامه مقوا و کاغذ و چسب و خط کش و روبان و اینا! یا نقاشی می کنم یا جعبه درست می کنم!! انگار که یوهو انرژی های حبس شده م آزاد شده باشن!
قبلاْ ها یوهو می زد به سرم می رفتم کیک می پختم!
یا خمیر گل چینی درست می کردم مجسمه می ساختم! یه وقتا یوهو گیر می دم همه ی خونه رو می ریزم بهم دوباره جمعش می کنم٬ همه جاشو برق می ندازم٬ جارو پارو می کنم٬ بعد دقیقا ۶ ساعت بعدش همه جا می شه همون شکلی که قبلا بود!
الان دیگه اینجوری نیستم اما قبلا یوهو می افتادم رو دنده ش٬ صد و بیست مدل خودم و نقاشی می کردم!
انواع و اقسام خط چشم ها و سایه ها و رژ لبها رو امتاحان می کردم! بعد می رفتم سر موهام! ۸ دور شینیونش می کردم دوباره بازش می کردم سشوار می کشیدم!
باز خوبه خدا رو شکر این یکی افتاد از سرم!!
شب اول قبرم نکیر منکر بیان ازم بپرسن عمرت و صرف چی کردی می گم دنبال رد کردن این گیر دیوونگی م بودم!![]()
پ.ن: از اونجایی که بلاگرد و بلاگ رولینگ و اینا همه شون ترکیده ن(!) لذا از همه دوست جون ها می خوام که بیان لینکشونو بذارن که من به صورت همون دستی و ذغالی خودمون دوباره لینک بدمشون!![]()
از همه دوستانی که تو این مدت غیبت صغری خانوم ٬سراغ
منو گرفتن و نگرانم شدن تشکر می کنم و امیدوارم سر غیبت کبری خودشون جبران
کنم!!!
اصلا من نمی دونم چطوری
تاب اینهمه عشق و نگرانی رو که موج می زنه توی چشمای شما بیارم!
هرچی فکر می کنم یادم نمیاد پدر کشتگی من با دماوند چیه که تا اسمش
میاد و می فهمم دارن یواشکی برنامه می ریزن که برن باغ خالم همچین استقبالی می کنم
دیدنــــــــــــــــــی!
ولی اندفه نمی دونم چی شد
خر شدم یوهو به دخترخاله فری قول دادم می رم! همینه دیگه! یوهو مهربونی م گل می کنه
می گم فلانی تنهاس پاشم برم بشم ملازمش!!
ولی مجبورم یه اعترافی
بکنم!...خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خوش گذشت!
۲۶ نفر بودیم! ۱ عدد مامان بزرگ خرسه٬ ۱ عدد مامان خرسه٬ ۱ عدد خرس قهوه ای٬ ۱
عدد آبجی خرسه٬ ۱ عدد شوهر آجی خرسه٬ ۱ عدد نی نی ریحان! به انضمام ۳ عدد خاله٬ ۴
عدد دخترخاله٬ ۵ عدد پسرخاله٬ ۱ عدد دایی٬ ۱ عدد زن دایی٬ ۱ عدد پسردایی٬ ۱ عدد
دختر دایی٬ ۱ عدد پسرخاله بچه های دایی (!) و ۳ عدد شوهرخاله!! اولش که یه سری از
دست پسرخاله غش و ریسه رفتیم! این صدای گریه بچه هه هست دیجیتالی ش کردن٬خوب؟
ورداشته یه چادر کشیده کله ش٬ بعد ادای گریه ی بچه هه رو درآورده٬ صدای بچه هه رم
گذاشته روش!
اگه یه همچین کلیپی رسید دستتون
بدونین پسرخاله خل منه!
سری بعد آخر شب همه رفتیم تو
ایوون نشستیم. این آقایون هم جاهاشونو پهن کرده بودن اونجا. از اونجایی که جرقه همه
شلوغ بازی از دایی خرسه شروع می شه یوهو چشم باز کردیم دیدیم اینا یکی رو می فرستن
زیر پتو٬ بعد بقیه دورش می شینن. اونوقت یکی با دمپایی می زدش! اونی که اون زیر بود
باید کله ش و میاورد بیرون می گفت کی زده!!
اگه هم تا سه بار اشتباه می گفت
باید عرعر می کرد!! ما که کلی فیض بردیم از شنیدن اصوات زیبای اینا!
پسردایی که در
کمال افتخار صدای گاو درمیاورد!
یه صحنه دیدیم همه رو
کردیم زیر پتو الا خود دایی خرسه! آقا چشمت روز بد نبینه! همچین که سرش و برد زیر
پتو هرکی از یه جا با دمپایی و مشت و لگد و وشگون افتاد به جونش!
وقتی اومد
بیرون همه موهاش سیخ شده بود!
یه دفه دیگه
م پسرخاله رفت اون زیر٬ بعد سه بار که باخت گفت من عرعر نمی کنم به جاش می رقصم
براتون! چه رقصی!!!
مثلا می خواست ادای رقص این
پسرا رو دربیاره که توی کل کل با کلیپ رقص
دخترا رقصیدن٬ ولی کاملا شبیه خرسی شده بود که دمش و آتیش زدن می پره بالا
پایین!
فقط دلم می خواست می تونستم فیلمش و بذارم اینجا همه ببینن٬ اما می دونم
منو می کشه!
امروز هم دوباره این دایی
خرسه یه جرقه انداخت توی جمع دیگه ماها ول نکردیم! یه گل های صحرایی هستن که مثه یه
توپ خاردار می مونن که اگه پرتشون کنی به سمت کسی به لباس طرف می چسبن.واقعا جای
همه اونایی که دلشون جبهه و شهادت می خواد خالی!
قیافه هامون دیدنی بود! هرکی رو نگاه می کردی انگار ۲۰ تا زگیل زده
بود!
یوهو هم اون وسط دایی خرسه رو وایسوندیم شیکمشو کردیم هدف! برنده اونی بود
که می زد وسط وسط شیکمش!
صحنه های دیدنی ای بود واقعا!
بعد پاشدیم رفتیم تو کوچه باغ ها قدم زدیم ایل و تباری!
یوهو دیدیم
جلومون یه باغ گله پره از این گل ها ! ماهام که
قوم تاتار!
حمله کردیم توی باغ و یه عالمه
گل چیدیم!
الان خونمون انقده خوشگلـــــــه!
فقط بوش خیلی خوبه! ترکیب بوی پا و باقالی پخته!
خلاصه تا اونجا بودیم یه بارون مـــــــــــــــــــاه هم زد و تو
راه هم هوا عالی بود! این بود انشای من درباره خاطرات تابستان!![]()
پ.ن: اینو می بینین یاد کی می یوفتین؟؟!!! می خوام ببینم من و شوهر خاله م راست می گفتیم یا نه!
پعدا نوشت: لینکارو درست کردم. لینک گریه پسرخاله رم گذاشتم!![]()
جریان اون خواستگاری و آقا سوسکه و اینا که یادته؟ (یادتم نیست به من چه! خوب برو آرشیو و بخون!!
) این آقا یه جورایی فامیل ما می شه. نسبتش و نمی گم چون انقدر سر راسته نه خودم گیج می شم نه تو!
این قضایای سوسکه و خونه مون و اینا٬ مال جلسه دومی بود که ما با هم حرف می زدیم. از اونجایی که ما اصلا نمی خواستیم توی فامیل بپیچه قضیه و من و آقای خواستگار رو بله نداده عروس و دوماد کنن٬ جلسه اول و خونه دایی خرسه برگزار کردیم.
اون شب که ما می خواستیم حرف بزنیم رفتیم اتاق هلیا(دختر دایی م) و بچه ها هم اتاق کناری٬ اتاق نیما٬(پسر دایی م) بودن. خلاصه اونشب برگزار شد و ما برگشتیم خونه.
حالا اینهمه مقدمه واسه چی؟؟ هیچی! تازه تقش دراومده که اون موقع که ما گرم صحبت بودیم این اقا نیما و آقا پوریای فضول (پسرخاله نیما) لیوان گذاشته بودن به دیوار همه حرفای ما رو گوش می کردن!!
هی من گفتم صدای تق و توق میادا!
می دونستم اینا بیدارن! اما خداییش فکر نمی کردم تا این حد فضول باشن!
از دیروز تا حالا که فهمیدم٬ همینجور دارم غش غش با خودم از تصور حالت اینا می خندم!
ای جاسوسای خاله زنک فضول!![]()
کلا کارشون خیلی دور از انتظار نبود!یعنی اگه اینکارو نمی کردن من تعجب می کردم!
آخه من خودم همه این فضولی ها رو سر ازدواج دوتا خواهرام کردم!
اقتضای سن نوجوونی شونه!
بالاخره از هردستی بدی از همون دستم می گیری دیگه!!
پ.ن:
Do not say that which you believe to be false or for which you lack evidence!!!
بعدا نوشت:
یه تست روانشناسی جالب یافتم! حیفم اومد تک خوری کنم!
1) چه موقع از روز بهترين و آرام ترين احساس را داريد؟
الف _ صبح،
ب- عصر و غروب،
ج _ شب
۲) معمولاً چگونه راه مى رويد؟
الف _ نسبتاً سريع، با قدم هاى بلند،
ب- نسبتاً سريع، با قدمهاى كوتاه ولى تند و پشت سر هم،
ج _ آهسته تر، با سرى صاف روبرو،
د _ آهسته و سربه زير، خيلى آهسته
۳) وقتى با ديگران صحبت مى كنيد؛
الف _ مى ايستيد و دست به سينه حرف مى زنيد،
ب ــ دستها را در هم قلاب مى كنيد،
ج _ يك يا هر دو دست را در پهلو مى گذاريد،
د _ دست به شخصى كه با او صحبت مى كنيد، مى زنيد،
و _ با گوش خود بازى مى كنيد، به چانه تان دست مى زنيد يا موهايتان را صاف می كنيد
۴) وقتى آرام هستيد، چگونه مى نشينيد؟
الف _ زانوها خم و پاها تقريباً كنار هم،
ب- چهارزانو،
ج _ پاى صاف و دراز به بيرون،
د _ يك پا زير ديگرى خم
۵) وقتى چيزى واقعاً براى شما جالب است، چگونه واكنش نشان مى دهيد؟
الف _ خنده اى بلند كه نشان دهد چقدر موضوع جالب بوده،
ب _ خنده، اما نه بلند،
ج _ با پوزخند كوچك،
د _ لبخند بزرگ،
ه_ لبخند كوچك
۶) وقتى وارد يك ميهمانى يا جمع مى شويد؛
الف _ با صداى بلند سلام و حركتى كه همه متوجه شما شوند، وارد مى شويد
ب _ با صداى آرامتر سلام مى كنيد و سريع به دنبال شخصى كه مى شناسيد، مى گرديد
ج _ در حد امكان آرام وارد مى شويد، سعى مى كنيد به نظر سايرين نياييد
۷) سخت مشغول كارى هستيد، بر آن تمركز داريد، اما ناگهان دليلى يا شخصى آن را قطع مى كند؛
الف _ از وقفه ايجاد شده راضى هستيد و از آن استقبال مى كنيد
ب _ بسختى ناراحت مى شويد
ج _ حالتى بينابين اين ۲ حالت ايجاد مى شود
۸) كداميك از مجموعه رنگ هاى زير را بيشتر دوست داريد؟
الف- قرمز يا نارنجى
ب- سياه
ج- زرد يا آبى كمرنگ
د- سبز
ه- آبى تيره يا ارغوانى
و- سفيد
ز- قهوه اى، خاكسترى، بنفش
۹) وقتى در رختخواب هستيد (در شب) در آخرين لحظات پيش از خواب، در چه حالتى دراز مى كشيد؟
الف- به پشت
ب- روى شكم (دمر)
ج- به پهلو و كمى خم و دايره اى
د- سر بر روى يك دست
ه- سر زير پتو يا ملافه...
۱۰) آيا شما غالباً خواب مى بينيد كه:
الف- از جايى مى افتيد.
ب- مشغول جنگ و دعوا هستيد.
ج- به دنبال كسى يا چيزى هستيد.
د- پرواز مى كنيد يا در آب غوطه وريد.
ه- اصلاً خواب نمى بينيد.
و- معمولاً خواب هاى خوش مى بينيد
امتیازات
سؤال اول: الف(۲ امتياز)، ب (۴ امتياز)، ج (۶ امتياز)
سؤال دوم: الف (۶امتياز)، ب (۴ امتياز)، ج (۷ امتياز)، د (۲ امتياز)، ه (۱ امتياز)
سؤال سوم: الف (۴ امتياز)، ب (۲ امتياز)، ج (۵ امتياز)، د (۷ امتياز)، ه (۶ امتياز)
سؤال چهارم: الف (۴ امتياز)، ب (۶ امتياز)، ج (۲ امتياز)، د (۱ امتياز)
سؤال پنجم: الف (۶ امتياز)، ب (۴ امتياز)، ج (۳ امتياز)، د (۵ امتياز)، ه (۲ ا متياز)
سؤال ششم: الف (۶ امتياز)، ب (۴ امتياز)، ج (۲ امتياز)
سؤال هفتم: الف (۶ امتياز)، ب (۲ امتياز)، ج (۴ امتياز)
سؤال هشتم: الف (۶ امتياز)، ب (۷ امتياز)، ج (۵امتياز)، د (۴ امتياز)، ه (۳ امتياز) و (۲ امتياز)، ز (۱ امتياز)
سؤال نهم: الف (۷ امتياز)، ب (۶ امتياز)، ج (۴ امتياز)، د (۲ امتياز)، ه (۱ امتياز)
سؤال دهم: الف (۴ امتياز)، ب (۲ امتياز)، ج (۳ امتياز)، د (۵ امتياز)، ه (۶ امتياز)، و (۱ امتياز)
خب، امتيازهايتان را جمع زديد. عدد به دست آمده را با جدول مقابل مقايسه كنيد و شخصيت خودتان را بشناسيد.
نتيجه گيرى
* اگر امتياز شما بالاى ۶۰ است: ديگران در ارتباط و رفتار با شما شديداً مراقب و هوشيار هستند آنها شما را مغرور، خودمحور و بى نهايت سلطه جو مى دانند، گرچه شما را تحسين مى كنند و به ظاهر مى گويند«كاش من جاى تو بودم!!» اما معمولاً به شما اعتماد ندارند و نسبت به ايجاد رابطه اى عميق و دوستانه بى ميل و فرارى هستند.
* اگر از ۵۱ تا ۶۰ امتياز داريد: بدانيد دوستان شما را تحريك پذير مى دانند، بدون فكر عمل مى كنيدو سريع از موضوعات ناخوشايند برآشفته مى شويد ، علاقه مند به رهبرى جمع و تصميم گيريهاى سريع داريد (هرچند اغلب درست از كار درنمى آيند!) ديگران شما را جسور و اهل مخاطره مى دانند. كسى كه همه چيز را تجربه و امتحان مى كند، از ماجراجويى لذت مى برد و در مجموع به دليل ايجاد شرايط و بستر هيجانات توسط شما، از همراهى تان لذت مى برند.
* اگر از ۴۱ تا ۵۰ امتياز به دست آورديد: به خود اميدوار باشيد ، ديگران شما را بانشاط، سرزنده، سرگرم كننده و جالب و جذاب مى بينند. شما دائماً مركز توجه جمع هستيد و از تعادل رفتارى خوبى بهره مند هستيد. فردى مهربان، ملاحظه كار و فهميده به نظر مى رسيد. قادر هستيد به موقع باعث شادى و خوشى دوستانتان شويد و اسباب هلهله و خنده آنها را فراهم كنيد و در همان شرايط و در صورت لزوم بهترين كمك بر اعضاى گروه هستيد.
* اگر ۳۱ تا ۴۰ امتياز نصيب شما شد: بدانيد در نظر سايرين معقول، هوشيار، دقيق ، ملاحظه كار و اهل عمل هستيد. همه مى دانند شما باهوش و با استعداد هستيد اما مهمتر از همه فروتن و متواضع هستيد. به سرعت و سادگى با ديگران باب دوستى را باز نمى كنيد. اما اگر با كسى دوست شويد صادق، باوفا و وظيفه شناس هستيد. اما انتظار بازگشت اين صداقت و صميميت از طرف دوستانتان را داريد گرچه سخت دوست مى شويد اما سخت تر دوستى ها را رها مى كنيد.
* از ۲۱ تا ۳۰ امتياز : در نظر سايرين فردى زحمت كش هستيد اما متأسفانه گاهى اوقات ايرادگير هستيد. شما بسيار بسيار محتاط و بى نهايت ملاحظه كار به نظر مى رسيد. زحمتكشى كه در كمال آرامش و با صرف زمان زياد در جمع بار ديگران را بردوش مى كشد و بدون فكر و براساس تحريك لحظه اى و آنى هرگز نظر نمى دهد. ديگران مى دانند شما هميشه تمام جوانب كارها را مى سنجيد و سپس تصميم مى گيريد.
* و اگر كمتر از ۲۱ امتياز داشتيد: ديگران شما را خجالتى، عصبى و آدمى شكاك و دودل مى دانند شخصى كه هميشه سايرين به عوض او فكر مى كنند، برايش تصميم مى گيرند و از او مراقبت مى كنند. كسى كه اصلاً تمايل به درگيرشدن در كارهاى گروهى و ارتباط با افراد ديگر را ندارد!
پ.ن: من بین ۴۱ تا ۵۰ بودم!![]()
![]()
نصف عمر من زیر زمین می گذره!
تو مترو نشسته بودم منتظر قطار. یه خانومه اومد با دو تا بچه هاش. یکی شون یه دختر ۷-۸ ساله بود با یه پیراهن آستین حلقه ای و یه ساک ورزشی رو دوشش. یکی دیگه شونم یه دختر نـــــــــــــــــاز ۴-۵ ساله با موهای فر مصری٬ لبای سرخ و لپای گلی٬ تپلی و خوشمزه با بولیز و دامن شلواری جین.
هی من این بچه هه رو نگاه می کردم هی می گفتم با خودم کاشکی یه دوربین داشتم عکس می نداختم ازش!
یوهو این بچه هه پرید لبه سکو نگاه کنه قطار اومد یا نه٬ مامانش هول شد شروع کرد به صدا زدن اسمش. حالا فکر می کنی اسمش چی بود؟!
...
...
...
...
...
...
...
...
"محمد رضا"!!!!!!!!!!!!!!!!!
همونجا بود که سجده شکر به درگاه خدا به جا آوردم که بار الهی! قربون قدت که اگه هیچی به ما ندادی لااقل جنسیتمون و مشخص کردی٬ می دونیم تکلیف خودمونو!!
این بچه رو از الآن شکل دخترا می گردونن پس فردا دچار دوگانگی شخصیت و ج ن س ی ت می شه سر از جاهای بد بد در میاره!![]()
خواهشا این توهم براتون بوجود نیاد که من از این عشق بچه هام که هرجا یه جوونوری به اسم بچه ببینم قربون صدقه ش می رم!
بچه فقط دورا دور! اونم وقتی خوش اخلاقه! اونم فقط واسه نیم ساعت! نهـــــــــــــــــــــــایت ۱ ساعت! بیشترش یا خودم و دار می زنم یا بچه هه رو می ندازم از پنجره بیرون!
حالا با این اوصاف عشق بی پایان من به این موجودات چهارپا(!) آبجی خرسه گرام داره شهریور می ره مکه ۲تا بچه های نازنینش و می ذاره پیش ما!
خداوند به ما صبر جزیل (صبر چی چی می گن؟؟) عطا فرماید! الهی آمین!![]()
پ.ن۱: کیو دیدی در حین آپدیت کردن فلفل دلمه ای سبز گاز بزنه؟!! منو؟؟ ای ول زدی تو خال!
پ.ن۲: هرچند که از این تبلیغ ۲۰۶ صندوق داره بدم میاد. اما ای حالی می کنم از تیکه پسره به عروس دوماده!!
یه چیزی تو مایه های این می گه: "شمایی که به این زودی می خواستین بشین سه نفر باید از اول این کارو می کردین!"![]()
پ.ن۳: سوال مسابقه قبلی یادتونه؟ حالا یه سوال مشکل دیگه:
در یک باغ حتما...وجود دارد.
ا) استخر
۲) باغبان
۳) میوه
۴) درخت
نگین من بهتون گفتم. اما جوابش می شه گزینه ۱!!
زود باشین پیامکش کنین!![]()
بحث جالبی بود. داشتیم می گفتیم هرکی چه جور کتابی دوست داره. من بدون هیچ مکثی گفتم: fantasy!
بقیه همه یا می گفتن جنایی یا فلسفی یا زندگینامه. بعد تیچرمون پرسید داستانای happy ending دوست داریم یا اونایی که آخرش دپرس می شی! من بازم خیلی خوشحال گفتم happy ending!
اصلا هم واسم مهم نبود همه نگاه عاقل اندر سفیه بهم می کردن!
جوابای من انگار واسه آقای تیچر خیلی جالب بود. چون با یه کنجکاوی ای پرسید چرا اینجور داستانا رو دوست دارم. منم خیلی ساده گفتم چون حس خوبی بهم دست می ده بعد از تموم شدن کتاب!
بعد یکی از بچه ها اصرار اصرار که نه! من از داستانای این شکلی متنفرم!
بعدم گفت آدم و یاد فیلمفارسی ها و فیلم های هندی می ندازن که همه شون به ازدواج ختم می شن! خیلی جدی برگشتم گفتم: نه! کی گفته همه شون به ازدواج ختم می شن؟ یه داستانایی رو می بینی خیلی خوب تموم می شه اما الزاما ازدواج نیست. انقدرم سطحی نیس جریانش.
بعدم اولین مثالی که دم دستم بود زدم! فیلم ترمینال!! تیچرمون گفت: تو fantasy دوست داری چون به وسیله اون از گذشته ت فرار می کنی. منم نمی دونم چه مرگم بود هی لبخند های خوشحال می زدم!
پریا گفت: داستانایی که پر از مشکلات و گرفتاری ن باعث می شن آدم فکر کنه و ببینه اگه فلان مشکل برای خودش پیش اومده بود چی کار می کرد. یا اینکه حس کنی توی فلان بدبیاری تنها نبودی و کسای دیگه ای هم بودن مثه تو. تیچرمون هم هی تایید می کرد!
بعد یکی دیگه از بچه ها گفت: به نظر من به اندازه کافی خوشی و بخونه واسه شادی تو زندگی هست که آدم دنبال داستان های شاد این ریختی نره!! من زدم زیر خنده گفتم: من می خواستم دقیقا برعکسش و بگم! می خواستم بگم انقدر بدبختی هست توی زندگی واقعی که ۲ ساعت لذت خوندن یه داستان شاد و پر انرژی وصف نشدنیه!
تیچرمون حرفای بقیه بچه ها رو تایید می کرد. اصلا هم طرف منو نمی گرفت!
اما کلا من پر رو ام!!
بهم گفت: واسم خیلی جالبه! تو اولین نفری هستی که به من می گی داستانای fantasy دوست داری. خندیدم گفتم: دوست دارم و افتخار می کنم به این انتخابم! مگه فقط داستانای غمناک به آدم درس می دن؟ گاهی یه داستان happy ending داری می خونی که توش مشکلات و غم و غصه هم هست. اما وقتی می رسه به آخرش و می بینی که قهرمان داستان تونسته با اونهمه مشکل کنار بیاد و موفق بشه حس می کنی هنوز امید وجود داره! اما اگه شکست بخوره و یه داستان تلخ و مزخرف بشه در آخر با خودت می گی خوب اگه منم جای این آدم باشم و این مشکل یه روز برام پیش بیاد منم شکست می خورم!
اینو که گفتم تیچرمون کله مبارکش و تکون داد و گفت: تا حالا از این زاویه به قضیه نگاه نکرده بودم!
حالا من خودمم آدمی نیستم که همش کتابای تخیلی و کمدی و اینا بخونم! نه! من خیلی کتابای فلسفی و جدی هم می خونم. اما شاید از اون روزی که فهمیدم چیزی به اسم کودک درون وجود داره سعی کردم تا اونجا که می تونم هرچندوقت یه بار داستانای هیجان انگیز خیالی یا رمانتیک با پایان خوب بخونم که دلم شاد شه! ![]()
پ.ن۱: خداییش این غذا خوردن کلاس رفتاری می خواد! بعضی ها ذاتا خیلی بی کلاسن تو این قضیه!
اصلا مادر زاده!! من خودم خیلی آدم تیتیشی نیستم! اما لااقل حال کسی رو هم به هم نمی زنم!
نه خدا وکیلی! فکر کن سر سفره نشستی بعد این بغل دستیت خیلی کارش درست باشه! اولش که ورداره دیس برنج و از وسط سفره بذاره جلوی خودش! بعد با قاشق دهنی ش شروع کنه از کنار دیس ناخونک زدن!
اون قاشق دوست داشتنی ش رو توی ظرف ماست٬ سالاد٬ خورشت و .. و .. و.. بزنه و همینجورم با دهن پر حرف بزنه و قارپ و قارپ ته دیگ بجوه!
لقمه های توی قاشقش و همچین گنده برداره که مجبور باشه دهنش و ۲۰ سانت باز کنه!
یعنی حتی مدل نشستنش سر سفره حالت و بهم بزنه!
آخرشم یه عالمه غذای دستخورده گوشه بشقابش جا بذاره و پاهاشو کنار سفره دراز کنه و انگار نه انگار که این سفره باید جمع شه!
چه حالی می شی؟! اصلا هم ربطی به موقعیت اجتماعی آدما یا کارشون یا تحصیلاتشون نداره! توی خونه باباهاشون هرجوری بهشون یاد داده باشن همونجوری تا آخر عمرشون می مونن!
خود من کلا رو یه چیزایی خیلی حساسم. مثلا بدون چنگال می میرم!
اگرم دستم و قبل از غذا نشورم دیوونه می شم! کسی هم اگه قاشق دهنی ش رو بزنه تو ظرفای غذا قاطی می کنم!
خوردن یکی از لذت های بزرگ دنیاس. ولی بعضیا همین یه ذره لذت رو هم به آدم کوفت می کنن!![]()
پ.ن۲: شده یه وقتا بدجوری حس خفگی کنی؟ حالت بهم بخوره از اینهمه طناب های دنیایی که دور دست و پات پیچیدن؟ اگه نمی رفتم حتما دق می کردم! انقدر بدجور زده بود به سرم که حتی به مامان خرسه هم نگفتم دارم می رم امام زاده صالح(ع)!! رفتم٬ دم غروب رسیدم٬ نماز خوندم و برگشتم. چطور یه تیکه زمین و دو دقیقه با سکوت چشمات حرف زدن می تونه اینجور آدم و سبک کنه؟!...
پ.ن۳: عزیزم! من دیشب انقدر خسته بودم که خودم و هم نمی شناختم! باور کن نمی فهمیدم چی دارم جوابت و می دم! فاصله بین دوتا اس ام اس هات خوابم می برد!! منم وقتی اینجوری خسته م و ضعف دارم واقعا سگ می شم! می شه ببخشی ؟
پ.ن۴:
سلام..
خداحافظ...
چيز تازه اگر يافتي بر اينها اضافه کن...
تا بل باز شود اين در گم گشته بر ديوار
(حسين پناهي)![]()
من گم شده ام!! قرار نبود اینطوری شود. من که توی اتاق خودم نشسته بودم داشتم موهای عروسکم را می بافتم. کاری به کسی نداشتم. بچگی ام را می کردم. تنهاییی بود٬ درست. من هم تاب نداشتم دیگر. اما قرار نبود اینگونه رهایم کنند میان کوچه های بزرگسالی٬ با یک آدرس نامفهوم٬ در به در قصری کنندم که نمی شناسمش و هرچه هم که می دانم همان هایی ست که قبلی ها به من گفته اند. عجب گرفتاری ای ست ها! هی توی این هزارتو می دوم و هی می خورم به بن بست و دوباره از اول. هی با صدای بلند عروسکم را صدا می زنم. اما هرچه هست پژواک صدای خودم است و بس. من فقط می دانم آنجا کسی منتظر است. به من گفته اند به قصر که رسیدی درد اینهمه آوارگی فراموشت می شود. اما من دلتنگم. دلتنگ تمام چیزهایی که توی خانه بچگی هایم داشته ام و مرا به زور از آنها جدا کرده اند. من از ندانسته ها می ترسم...از نیامده ها. گفته اند این ترس فقط مال من نیست. همینش هم هست که شیرینش می کند. اما من نمی دانم. یعنی قبلی ها هم اینقدر وابستگی داشته اند؟؟ اینقدر وقتی میان کوچه ها می دویدند دلتنگ شده بودند؟؟ دردش را فراموش کرده اند. ایستاده اند روبروی من هی لبخند می زنند! چه می دانند من دلم تنگ است. من گم شده ام!!
پ.ن: من دلم بی خیالی می خواهد. دلم تو را می خواهد. دلم پارک ملت را می خواد. برویم رو چمن ها دراز بکشیم شکل ابرها را با خیالمان نقاشی کنیم. من دلم بوی یاس های خوشه ای می خواهد. بایستیم جلویشان٬ با مانتوهای هم شکل٬ عکس بیاندازیم از خودمان. من دلم خنده می خواهد. از همان ها که بی دلیل بود و از سر خوشی مطلق. من دلم رفاقت دستهات را می خواهد. کجایی؟!![]()
می گن بچه های پرشین بلاگ اگه قالبشون خود قالب پیش ساخت پرشین بلاگه که هیچ تغییری ندادن توش کافیه فقط یه بار بازسازی ش کنن. اگرم قالبشون و خودشون ساختن (مثل خود من ) هرچی پرشین دات کام هست توی قالبشون تبدیل کنن به پرشین دات آی آر. ایشالا که قسمت نظرخواهی ش درست می شه. من تضمین نمی کنم!!![]()
پ.ن: این بلاگرد و بلاگ رولینگ ترکیده ن!! کسی سرور دیگه ای نمی شناسه؟البته واسه پینگ کردن از این می شه استفاده کرد.
پ.پ.ن: چرا من این ریختی شدم؟ نوشتنم نمیاد حتی یه ذرررررررررره!

الف) اون هفته که خونه خاله خرسه بودم نشسته بودیم داشتیم ماهواره نگاه می کردیم. یه برنامه بود (نمی دونم چی بود اسمش) که اینایی که فکر می کردن صداشون خوبه و استعدادش و دارن می یومدن جلوی سه تا داور می خوندن تا شاید انتخاب شن واسه هالیوود. خیلی برنامه جالبی بود. یعنی عکس العمل هاشون خیلی جالب بود! هرکدومشون که قبول می شدن همچین از در می دویدن بیرون جیــــــــــــــــغ می زدن خودشون و پرت می کردن تو بغل همراهاشون که آدم ناخوداگاه شاد می شد دلش. بعد دختر خاله نازی گفت: باید ایرانیا م یه همچین برنامه ای بسازن. اما من گفتم نه! بهتره این کارو نکنیم ماها! تو کدوم یکی از این برنامه های تلویزیونی و مسابقات دیدن مردم ذوق و شوقشون و از برنده شدن نشون بدن؟! الحمدلله هیشکی تو این مملکت غم زده بلد نیست شادی ش و نشون بده! از اولش بهمون یاد دادن هیـــــــــــــــــس! زشته! شلوغ نکن! جیغ نزن! بالا پایین نپر! جلب توجه می شه! چه اشکالی داره آدم از خوشحالی بپره هوا!؟ خودشو بندازه تو بغل خانواده ش٬ دوستش٬ همسرش! چه اشکالی داره اگه یه خواننده رو دوست داره بره کنسرتش و واسه امضا گرفتن خودشو خفه کنه؟ ورداره یه دسته گل ببره بده به بازیگر محبوبش! انقدر خودمون و جمع و جور کردیم و احساسمون و مخفی نگه داشتیم رومون نمی شه کنار فلکه های آب مسط پارک ها آب بازی راه بندازیم! رومون نمی شه برف بازی کنیم یا زیر بارون بدویم! حالا باز شکر خدا رنگهای شاد دارن یکم زیاد می شن. ملت یه خورده قرمز و نارنجی و صورتی می پوشن. اگه این رنگ ها٬ این حس ها٬ این کارها همه جایی بشه دیگه جلب توجهی وجود نداره. دو نفر دیگه م از شادی تو لبخند می یاد رو لبشون. کاش دوباره شادی رو برگردونیم به این زندگی سیاه و سفید!
ب) وقتی یکی رو از دایره خصوصی زندگیت پرت می کنی بیرون دیگه از اون به بعد هرچقدرم که بخواد بهت نزدیک بشه٬ یا با گیر کردن به سیم خاردارای دور و ورت زخمی می شه٬ یا اگه به زور وارد حریمت بشه به بدترین صورت دوباره شوت می شه بیرون! اون موقع دیگه مهم نیست این آدم یه روز دوستت بوده٬ فامیلت بوده٬ خانواده ت بوده٬ همکارت بوده٬ همسرت بوده٬ هرکی که بوده٬ مهم اینه که دیگه جاش تو حریم خصوصی زندگیت نیست. دیگه دلت نمی خواد سفره دلت و براش باز کنی.
یکی بیاد به این آدمای حاشیه ای بفهمونه دارن خونم و به جوش میارن با این سرک کشیدناشون توی احساسات و افکار من!
من شاید خاطره زیاد تعریف کنم از اینور اونور و این و اون٬ من شاید زود با یه نفر که بار اوله می بینمش کلی حرف بزنم و بگم و بخندم٬ اما اصولا سابقه نداشته خیلی زود از خودم٬ افکارم و زندگی خصوصی چیزی بگم! این چه انتظاریه که من هرچی دلمشغولی ذدارم بریزم رو داریه؟؟! عزیز هستی که هستی٬ دوستم٬ فامیلم٬ خانواده م٬آشنام هستی که هستی٬ باهام قاطی هستی که هستی٬ بازم دلیل نمی شه من همه چی رو بهت بگم! دلیل می شه؟! تازه شم٬ اینکه من همه چیو بهت نمی گم هم دلیل نمی شه که من دوست ندارم یا برام مهم نیستی! خوب؟!
ج) یه خانومی بود که می گفتم میاد توی مترو و یه کتاب درباره امام زمان می فروشه٬ خوب؟ من خیلی می بینمش تو مسیر دانشگام. پریروز توی مترو دوباره دیدمش. با همون جملات و همون آرامش همیشگی. یه جور اطمینان توی لحن صداشه...اطمینان از کاری که می کنه. ایمانش به درستی کارش حتی با نگاه های خیره آدما و نه های متعددی که می شنوه یه ذره تکون نمی خوره! یه دختره روبروی من وایساده بود که خیی حجاب خوبی نداشت. خودمونی بگم قرتی بود! این خانومه هی پیش همه دونه دونه رفت و با یه لبخند همه نه ها رو جواب داد تا رسید به این دختره. دختره خوب گوش کرد به حرفای خانومه. خوب خوب. برعکس همه کسایی که بی توجه به حرفاش سرشون می ندازن پایین که بگن نشنیدن. بعد آروم دستشو آورد جلو و گفت می شه ببینم کتاب و؟! من نمی دونم اون دختر کتاب و خرید یا نه٬ چون من دیگه پیاده شدم. برام هم مهم نیست. اما فقط از یه چیز خوشم اومد. اینکه اون دختر کسی بود که درونش با بیرونش خیلی فرق داشت! و من حس کردم کسیه که دنبال حقیقته و حواسشم خوب به دور و ورش هست! شاید اگه من اون کتاب و می خریدم انقدر به چشم نمی اومدم که اون با ظاهر متفاوتش کتاب و گرفت و نگاه کرد. خیلی از کارش خوشم اومد.
د) آقا این برنامه زیبا ساده ایرانی رو می ده دل من آآآآآآآآب می شه می بینم اینا با چوب کار می کنن! می گم کسی کلاس نجاری واسه خانوما نمی شناسه آیا؟! قربون دستتون حالا که دارین معرفی می کنین یه کلاس باغبونی هم معرفی کنین خدا خیرتون بده! ![]()
ه) یه دوستی برام فیلم The Terminal رو برام آورد. چقدر بگم این فیلم قشنگه خوبه؟! آدم کلی انرژی می گیره. قشنگ حس می کنی که چقدر می شه که شرایط آدم بد باشه خودش می تونه کاری کنه که خیلی هم خوش بگذره بهش! و اینکه آدم چقدر می تونه به پای یه قول وفادار بمونه!
شدیدا توصیه می کنم دیدنشو!!!
و) هیچی دیگه! جمع کنین برین!![]()
![]()
یکی از اون کار قشنگایی بود که آدم هیچوقت یادش نمی ره. یعنی من اگه جای آقای عسل بودم این خاطره رو همیشه قاب کرده گوشه ذهنم نگه می داشتم! خرس کوچیکه تولد گرفته بود دیشب براش. (البته پارسال آقای عسل هم اینکارو کرده بود واسه خرس کوچیکه!) بگذریم که قرار بود همه چی سورپریز باشه و آقای عسل بیاد تو کافی شاپ- رستوران و بعد یه دفه جا بخوره از دیدن ماها و دوستاش! اما دقیقه نود لو رفت قضیه!!
اما هیچوقت اون برق غافلگیری رو که از گرفتن هدیه خرس کوچیکه توش چشماش نشست یادم نمی ره!
خلاصه که کلی به همه مون خوش گذشت. مخصوصا با اون دیوونه بازیای دوستای آقای عسل!! فکر کــــــــــــــــــــن! یکی شون یه کیف آورده بود از این مهندسی ها٬ بعد این کیفه خالی خالی بود! هی دو سه سری موقع شام ما رفتیم طبقه پایین لوازم جانبی غذا رو آوردیم بعد می دیدیم مثلا اصلا دستمال کاغذی یا سس یا حتی کارد و چنگال نیست!!
بعد از اون ته میز یوهو صدای یکی درمیومد "دستمال برگی ۱۵۰۰"!!!
یعنی هرچــــــــــــــــــــــی گیر دستشون می یومد از روی میز غیب می شد سر از کیف در می آورد!!
ما فقط حواسمون بود کادوها رو دودر نکنن!وای خدایا اینا چاقو و فندک و خودکار متصدی اونجا٬ همه چیو ور می داشتن!! کم مونده بود کیک و هم بذارن تو کیفشون!!
یکی شون بود ورداشته بود شماره موبایلش و زده بود دم کیوسک روزنامه فروشی دوستش٬ نوشته بود:"تماس مستقیم با محمدرضا گلزار"!
بعد این دخترای بدبخت زنگ زده بودن این همه رو گذاشته بود سرکار٬ صداهاشونو ضبط کرده بود!!! وای خدایا که ملت چقـــــــــــــــــــــــــــــدر ساده ن!!!![]()
آخر شب آقای عسل من و خرس کوچیکه و نیکو رو رسوند خونه خرس کوچیکه اینا. دیگه هی خندیدیم و عکسارو نگاه کردیم و تو سر و کله هم زدیم و بعدم بیهوش شدیم. خیلی خوش گذشت واقعا. شاید جزو معدود دفعاتی بود که من هم از سادگی و خانومی خودم راضی بودم هم از سنگینی رفتارم!
یعنی خوب با حضور اون آدمای زلزله دیگه مجالی واسه زبون درازی ما نمی موند! من و نیکو که لال شده بودیم رسما!!![]()
پ.ن: گاهی فقط یه توجه ساده٬ یه تماس کوچیک دل آدم و خیلی گرم می کنه. تماسی که سر جمعش ۳ دقیقه هم نمی شه٬ اما ارزشش خیلی بالاس٬ خیلی. چون نشون می ده که به فکرتن و اهمیت می دن! و اینه که مهمه...ممنون!
بعدا نوشت: دوست جون ها! می خواین برین پرشین بلاگ به جای دات کام آخر٬ بزنین دات آی آر! البته نمی دونم من چرا می تونم همون دات کام ش رو هم برم و کامنت بذارم!!! اما بلاگ چاردیواری خودمو که آپ کردم هیشکی نتونسته کامنت بذاره!! به هرحال اینم راه حل فعلی پرشین بلاگه!

بی خبر گذاشتی و رفتی؟
ده اشتباه آزار دهنده در بین وبلاگهای فارسی
اعتکاف
همشهری آنلاین
دانلود ترتیل قران
پینگ
آموزش مناسک حج
دکتر چمران
پارس اسمایل
اهدای عضو
آرشیو پیوندهای روزانه