تبليغاتX
.: خرس قهوه ای :.
زندگی به روایت...
خرس قهوه ای
دوشنبه 31 اردیبهشت1386
صد و شصت و چهارمین کوزه عسل

من می خوام برم کلاس خیاطی!  اونم تازه خیاطی مردونه!  می خوام برم یاد بگیرم چه جوری کت می دوزن!!  اونوقت هروقت که یه دکمه پیدا کردم می تونم راحت باهاش یه کت بدوزم!!الآنم من دکمه پیدا کردم اومدم پست جدید بدوزم باهاش!   :

واسه دل خرس صورتی :
تیتراژ سریال آدمخوار (دانلود)

پ.ن: Butterfly Effect فوق العاده بود! امشب سینما ماوراء نشونش داد! چند ساعته دارم فکر می کنم اگه من می تونستم اتفاقات بد گذشته رو تغییر بدم زندگی خودم و اطرافیانم الان چه شکلی بود؟!...
...ولی کاش می تونستم اونشب نذارم بری جمکران!!...

یکشنبه 30 اردیبهشت1386
صد و شصت و سومین کوزه عسل

من تجربه ای درباره آقایون ندارم. یعنی تا به حال برخورد خیلی نزدیک با یه پسر نداشتم که روحیه قبل و بعد ازدواجش رو ببینم.  ببینم خیلی سرحال و زنده می شه یا هیچ تغییر بخصوصی نمی کنه! آقای عسل هم که از همون قبل از آشنایی با خرس کوچیکه شیطون و سرحال بود الآنشم هست!  پس به اونم نمی تونم استناد کنم! اما درباره دخترا خیلی دیدم. می شه گفت به لطف ته تغاری بودنم ازدواج خواهرهام که هیچ٬ دختر خاله ها و دختر عمه هام و دوست و آشنا رو از نزدیک شاهد بودم. توی اکثر مواقع حالت بعد از ازدواجشون از سه حالت بیشتر نبوده!
یکی اونایی که توی دوران تجردشون بچه هایی بودن با پتانسیل زیاد اما کسی رو پیدا نکرده بودن که این پتانسیل و تخلیه کنن و معمولا بچه های آروم و خانومی هستن و می شه گفت یه جورایی زیاد دوست و آشنا ندارن و یکم تنها می زنن. اینا وقتی ازدواج می کنن اکثر مواقع شوهر شیطون و سرزبون دار گیرشون میاد و یار غارشون می شه و اینارم به زندگی برمی گردونه. یه جورایی دختره بعد از ازدواج رو میاد در اصطلاح! اصلا می شه برق شادی رو دید تو چشماش. اینا کسایی ان که واقعا آدم باید واسه شنیدن خبر ازدواجشون ذوق کنه! چون می تونه خوشحالی طرف رو تمام و کمال ببینه. (مثه دختر خاله الی که جمعه نامزدیش بود! هربار که نگاش می کردی می فهمیدی خنده هاش یه رنگ دیگه گرفتن.) معمولا هم بعد از ازدواج اخلاقاشون خیلی خیلی شبیه شوهراشون می شه! حتی نوع حرف زدنشون یا طرز فکر کلی شون!
یکی دیگه اونایی ان که قبل از ازدواجشون آدمای نرمالی بودن. به اندازه کافی دوستای صمیمی داشتن. توی ارتباط برقرار کردن و نشون دادن احساساتشونم مشکلی ندارن. دخترای منطقی که راحت رنگ جماعت نمی شن و می شه گفت همیشه اخلاقای خاص خودشون رو دارن. به موقع آروم و به موقع شیطونن و همیشه هم مراقب کارایی که می کنن هستن. اینا معمولا شوهرایی مثه خودشون گیرشون میاد! واسه همین قبل و بعد ازدواجشون خیلی فرق نمی کنه. همسرشون براشون مثل یه دوسته که اگه شیطونی می کنن با هم می کنن اگرم نه با هم آروم می شینن. هیچ کدوم هم اخلاقای اون یکی رو وانمی گیره!  (مثه دختر خاله مهدیه که بعد از گذشت اینهمه سال و داشتن یه بچه هنوز همون مهدیه دوران بچگی منه!)
دسته آخر دخترایی ان که خیلی شیطونن! از در و دیوار می رن بالا و آروم و قرار ندارن! چیزی به اسم آداب معاشرت براشون معنا و مفهومی نداره و به اندازه موهای سرشون دوست دارن! اگه آزاد باشن هم که تا اونجایی که بتونن تجربه جنس مخالف از سر می گذرونن! اینا کسایی ان که حضورشون توی جمع ها خیلی دوست داشتنی و خواستنیه چون راحت ارتباط برقرار می کنن و از در و دیوار بالا می رن. معمولا هم بیشتر افراد تاثیرگذار هستند تا تاثیرپذیر! اینا شوهرهای آروم و ساکت گیرشون میاد! اما معمولا همین عناصر ذکور آروم دو حالت دارن! یا اینکه از شلنگ تخته انداختن و تابلو بازی فراری ن و هی بشین و نگو و نکن و هیس و زشته و آروم از خودشون درمیارن و ته ته ش از اون دختر شیطون جز یه رسوب شیطنت باقی نمی مونه و خیلی بچه ساکتی از آب درمیاد ٬ که خوب تغییرات بعد از ازدواجش کاملا تو ذوق می زنه!  یا اینم که با اینکه آقایون آرومی هستن خودشون پایه ن واسه شیطنت و دامن می زنن به این حالت. به قول معروف می گن: من شیطون نیستم اما شیطنت رو دوست دارم!! اینا به هر حرکت خانوماشون می خندن و تشویقش هم می کنن به شیطنت. که خوب نتیجه ش یه دختر سرزنده و سرحاله که به حکم ازدواج فقط یه ذره عاقل تر می شه!

جمعه نامزدی دخترخاله الی هم برگزار شد. بسی خوش گذشت. فقط همه از من علت کبودی های متعدد در اقصی نقاط بدنم رو می پرسیدن!! فکر کنم مامان خرسه محکوم شد به کودک آزاری!!

پنجشنبه 27 اردیبهشت1386
صد و شصت و دومین کوزه عسل

عین بچه آدم رفتار نمی کنم که!حالا همیشه ی سال ناخن های من نقش بیلچه رو بازی می کننا!! اونوقت الآن درست ۴-۵ روز مونده به نامزدی دختر خاله الی ورداشتم همه شونو از ته کوتاه کردم! شدم مثه این عزیزان کم توان ذهنی که ناخن هاشونو می گیرن که یه موقع احساساتشون رو خیلی شدید ابراز نکنن!
حالا این هیچی!! همه این مدت واقعا سعی کردم که چشمام و باز کنم و درست راه برم که هی تلق و تولوق و دامب و دومب نخورم اینور اونور و مثه خر زخمی بشم (بلانسبت خر البته!). حالا قشنگ همین امروز از در کلاسم توی موسسه که رفتم تو همچین با ذوق و انرژی آغوش باز کردم واسه دوستام که محکـــــــــــــــــــــــــم بازوم خورد به دستگیره در!! قشنگ حس کردم یه چیزی شبیه بیفتک روی بازوم درست شد و خیلی خوشگل ورم کرد! لامصب نذاشت ۵ دقیقه بگذره! همچین که آستین و زدم بالا دیدم شده رنگ دلمه بادمجونای خاله خرسه! آخه این لکه ننگ و من چه جوری تا پس فردا از روی بازوم بردارم؟؟؟

امروز بار دیگه به همه جهانیان ثابت شد که من چقــــــــــــــــــــــــــــدر خرس قهوه ای باگذشتی هستم!این قضیه از ورود استاد گرامی و اعلام نمره های خوشگل بچه ها شروع شد! هی دونه دونه بچه ها رفتن جلو و یکم عملیات خاروندن پاچه و زبونی که همینجور کف زمین ریخته بود و تونستن به زور و پر رویی یه نمره به نمره هاشون اضافه کنن! این وسط تیر آدم ضایع کن استاد فقط گرفت به مرجان بدبخت و هرچی گفت استـــــــــــاد فقط نیم نمره! استاد به خرجش نرفت که نرفت!! و خیلی خوشگل گذاشت تو کاسه ش که من ارفاقام و به تو کردم! مرجان طفلک هم آویزون و دست از پا درازتر برگشت پیش ماها.حالا من هی اصراااااااااااار که بابا برو چسب شو به اعصابش می ده دیگه نمره رو بهت! اصلاْ خودمم باهات میام!(جارو شدم به دم موش دیگه!!) هی مرجان اصرار که استاد به همه نمره دادین بی انصافی نکنین! استادم هی سکوت پشت سکوت! جیگرم کباب شد از این مظلومیت مرجان! اصرار و التماس که اذیت نکن دیگه استاد! بده نمره رو بره!
استاد: باشه. به شرطی که یه نمره از نمره تو بردارم بذارم رو نمره مرجان!
من: بچه می ترسونی استاد؟؟؟  باشه! کم کن نمره مارو ولی دل این رفیق مارو نشکن!
مرجان:
استاد می خواد که اعتراف کنه جا خورده! (من اینو از چشاش خوندم! باور کن جون ۵ قلوهام راس می گم!!) بعد یه لحظه غرورش بر می گرده!!
استاد: کم کنم؟ ۲۰ ات و بکنم ۱۹؟؟
من: بله!
استاد لاکش و در میاره و شروع می کنه تکون دادن!!
من تو دلم: اوا خاک به سرم! جدی گرفت قضیه رو!!
استاد غرغر کنون: یه دونه ۲۰ من داشتم تو این کلاس که اونم انگار خیلی دوست نداره ۲۰ اشو!
من: نخیرم! دوست دارم ۲۰ ام رو. اما دوستم و بیشتر دوست دارم!
من توی دلم: خاک تو سرت خرس قهوه ای! تو دیگه چقدر پر رویی!!
استاد لاک و می ذاره رو ۲۰ نازنین من و ...
(در این قسمت داستان یه ریتم دوبس دوبسی هیجان انگیز گرفته و نوک لاک غلطگیر استاد با حرکت اسلوموشن داره می ره سمت کاغذ!)
دیری دیریم!
مرجان: نــــــــــــــــــــــه استاد! من اصلا نمی خوام نمره رو!!
من: !!
تو دلم هم دارم صلواتای نذر کرده رو می شمرم!  استاد نیشش دوباره تا بناگوش باز می شه!
استاد: به این می گن گذشت!!
خیلی هم لطف می کنن و نیم نمره می دن به مرجان و به نمره منم دست نمی زنن!! ولی کلاْ من فهمیدم که چقدر از جان گذشته م! حیف که هیشکی قدر منو نمی دونه!!

بعداْ نوشت: دیروز که از صبح سگ خون تا بوق خروس بیرون بودم(!) یه خانومه زنگ زده خونه مون گفته خرس قهوه ای از اینترنت صبا یه ساعت مچی و یه اعتبار نمی دونم چند ساعته برده! مامان خرسه در آرامش کامل شروع کرد تعریف کردن و پشت بندش هم گفت: آره دیگه! قبض های کمر شکن تلفن و من می دم! جایزه شو خانوم می بره!! منم خوشحال تر گفتم: اشکالی نداره مامانی جشنجم! ساعت مچی رو می دم به تو! فکر کنم راضی شد دیگه نه؟

سه شنبه 25 اردیبهشت1386
صد و شصت و یکمین کوزه عسل

مورخان و ستاره شناسان زمان فرعون گوشه یکی از کتابهاشون نوشته بودن که هر زمان که مسیر حرکت خرس قهوه ای با مسیر حرکت خرس سفید یکی بشه بدون شک و بطور حتم فاجعه ای رخ می ده! ولی خوب این قضیه انقدر به نظرشون مهم نبود که فاشش کنن و در حد حاشیه نویسی باقی موند! امروز کسی حس نکرد زمین تکون خورده؟؟  یا آسمون یه رنگ دیگه س؟؟ یا مثلاْ کلاغا از حد عادی بیشتر شدن؟؟ خوب امروز من و خرس سفید مسیر حرکتمون یکی شد دیگه!!
به بچه وقتی وعده می دی باید بهش عمل کنی! شونصد سال بود قول داده بودم که ببرمش شهر کتاب نیاوران. شنیده بودم هی می گفت من با حرکت و ماشین و اتوبوس مشکل دارما. اما هیچوقت فکر نمی کردم انقـــــــــــــــــدر فاجعه باشه!من رسماْ از همینجا یه تسلیت گنــــــــــده به همسر آینده ت می گم عزیزم !! فکر کنم در طول زندگی مشترکتون نه خودش نه بچه هاش رنگ خارج از تهران رو نبینن!! خارج از تهران که سهله! ۱۰ متر اونورتر هم محال می زنه!
به زور و بدبختی خودمون و رسوندیم شهر کتاب. اینه قیافه ش: (اگه گفتی چندتا خرس سفید تو این تصویر می بینی!) نمی دونست از کجا شروع کنه و چیو ببینه! قسمت فاجعه ش وقتی بود که رفتیم بخش کتاب های خارجی!نشسته بود کف زمین زل زده بود عاشقانه به این کتابا! با بیل و کاردک جمعش کردم! می گم که عزیزم چه خوب شد تو نمایشگاه کتاب هم رفته بودیا!
اومدیم بیرون دیدیم هوا مــــــــــــــــاه! رفتیم تو بوستان باهنر. یوهو می بینم این نیست! کجاس کجاس؟ اینجا: خیلی خوشحال داشت تاب بازی می کرد! خلاصه یکم نشستیم و هوا خوردیم و کیف کردیم بعدش لخ لخ و پفیلا خورون برگشتیم خونه. منم خیلی هنر کردم و یه کتاب هری پاتر خریدم! چیه خوب؟ دوسش دارم!!

پ.ن۱: یه سایت خوشگل واسه عکس!

پ.ن۲: ناراحتی بسیارمان در دست همان کسانی ست
          که خوشحالی بسیارمان هست ...
           

دوشنبه 24 اردیبهشت1386
صد و شصتمین کوزه عسل

"صد و پنجاه و نهمین کوزه عسل" رو برداشتم! حذفش نکردم اما گذاشتم ثبت موقت بمونه...
خاله می گه اینکه ما اعتراض نمی کنیم به رفتار کسی از ترسمونه! از اینکه می ترسیم بیاد تو شیکممون! من می گم از حیامونه! از درکمونه که شرایطش رو می فهمیم. از آموزه های دینی مونه...کظم غیض و صبر و بخشش! خاله می گه ما دوست داریم این اسما رو روش بذاریم. اما پشت همه اینا ترسه! انگار می ترسیم از حقمون دفاع کنیم! من می گم ترس من فقط از یه چیزه. اونم اینکه ازم برنجن! ترجیح می دم درک کنم شرایطشون رو تا اینکه اشتباه قضاوت کنم! خاله می گه ماها توی حقانیت خودمون شک داریم! واسه همین تا یکی میاد تو شیکممون پا پس می کشیم! میام بگم خانومی می کنیم٬آقایی می کنیم٬ که خودم انگار می فهمم چه حرف مسخره ایه! شاید واقعا می ترسیم!
ولی ترس من اینا نیس. من از اعتراض نمی ترسم. اعتراض به رفتار غیر منصفانه٬ اعتراض به نادیده گرفته شدن٬ اعتراض به فراموش شدن٬ اعتراض به مورد سوء استفاده قرار گرفتن... نه من از اینا نمی ترسم. من فقط و فقط توی یه رابطه از یه چیز می ترسم...اونم گدایی محبته!! وقتی اعتراض می کنی به یکی که فلانی٬ یک صدم اون چیزی که من برات وقت می ذارم واسه من وقت بذار! یعنی داری با یه روش دیگه می ری گدایی توجه! من٬ مغرور! من٬ دیوونه! من٬ کله شق!! اما من توی زندگیم از هیچ چیز به اندازه "نه" شنیدن وحشت ندارم! شده بمیرم از کم لطفی اطرافیانم٬ هیچوقت گدایی ش نمی کنم!
پست قبلی هم بوی گدایی می داد...برش داشتم! فقط یه خطش و می ذارم بمونه:

"دلم می خواد همه ی کاراتون و بریزم دور! ببینم بازم بهونه دارین شماها؟؟؟"

یاد این یه شعر افتادم که چند سال پیش توی دانشکده شیمی٬ روی یکی از صندلی تکی ها دیدم:
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی/ ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم!!

پ.ن۱: "زندگی خواب های گذشته است که تعبیر می شود. زندگی تاب خوردن خیال در روزهایی ست که هرگز عمرمان به آن نمی رسد..."
    پیکر فرهاد
    عباس معروفی

پ.ن۲: World Trade Center روایت مستند حادثه ۱۱ سپتامبره. قصه واقعی دوتا آدم که زیر آوار مونده بودن. کاری به خود اون فاجعه یا دلایلش یا اصلاْ اینکه کی اون کار رو کرد ندارم. باورم نمی شد هق هق کنون برای کسایی اشک بریزم که تا به حال ندیدمشون اما آدمن! و اینه که مهمه!! دلم خون شد...

یکشنبه 23 اردیبهشت1386
صد و پنجاه و هشتمین کوزه عسل

وسط وسط کله م٬ یه نیم سانت بالاتر از اونجایی که توی تعلیمات دینی راهنمایی مون بهش می گفتن "رستن گاه" (به ضم ر)٬ یه چیزی شبیه به نوک جزیره ای که داره از زیر آب بالا میاد قلمبه زده بیرون! نه نه نه! نترسید دوستــــــــــــان. توموری در کار نیست. فقط دیشب دم در خونه آبجی خرسه٬ وقتی اومدم اون حس جوگیری رو که داشت خفه م می کرد ارضا کنم٬ همین که اومدم از توی صندوق عقب ماشین وسائل رو بردارم٬ سرم همینجوری با قدرت تمــــــــــــــــــــــام کوبونده شد توی در صندوق عقب!! یه چیزی حول و حوش یه دقیقه دور کله م قناری و ستاره چرخید و بعدشم در کمال پررویی بدون گفتن حتی یه آخ سرم و بالا گرفتم و از جلوی خاله م اینا گذشتم. انگار نه انگار چقدر جلوی شوهر خاله م ضایع شدم!! الآن موهامو شونه م نمی تونم بکنم! 
کلاْ شب خوشگلی بود! مخصوصا اینکه کادوی تولد نی نی ریحان (دختر آبجی خرس دومیه) رو خونه جا گذاشتم و بیش از پیش جلو اونهمـــــــــــــه مهمون کنف شدم! برگشتنه من و مامان خرسه جلو نشستیم آبجی خرس اولیه و نی نی شم عقب. همه وسائلو هم چپوندیم تو صندوق عقب. یه ذره که رفتیم جلوتر هی من احساس کردم یکی داره می زنه سر شونه م!!
آبجی خرسه: اِ !! مامان مامان !!
مامان خرسه: باز چی جا گذاشتی؟
آبجی خرسه: همینجا وایسا! یواش هم وایسا!!
من:
مامان خرسه ماشین و نگه می داره و آماده س که آبجی خرسه رو گلوله بارون کنه!
آبجی خرسه: سوپ ها روی طاق ماشین جا مونده بوده!
من و مامان خرسه: چــــــــــــــــــــــــــــی؟؟
آبجی خرسه: خرس قهوه ای سوپ ها داره می ریزه روت!!
سه متر پریدم هوا!! برگشتم پشتم و نگاه می کنم می بینم از بالای ماشین و از توی پنجره باز همینجور شر شر داره سوپ می ریزه رو سرم!! صندلی ماشین هم که گنــــــــــــد!! آخه ریخت سوپ رو که دیدی شکل چیه!!
مامان خرسه با حالتی ما بین خشم و بغض(!): کی اون ظرف و گذاشت بالای ماشیـــــــــــــــــــن؟؟
آبجی خرسه: نمی دونم ولی من دیدم داره ذره ذره میاد پایین!
من با حالتی که دارم از خشم می ترکم(!): نمی تونستی زودتر بگی اسلوموشن؟؟؟
آبجی خرسه:  آخه باید توضیح می دادم چی شده دیگه!!
من:  !!

پ.ن: شده یه چیزی و خیلی بخوای؟؟ اونقدر زیاد بخوایش که دیگه لج کنی و قیدشو بزنی؟؟ من درگیر این حسم!! لج کردم٬ لج!!!

پنجشنبه 20 اردیبهشت1386
صد و پنجاه و هفتمین کوزه عسل

اصولاْ خیلی خوبه که آدم دلواپس کاراش باشه.مثلاْ دلش شور درساش و بزنه. که اگرم یه موقع خداااااااااااای نکرده به کاراش نرسید از دلشوره بمیره!خوب منم امروز قرار بود که فیلم واکنش پنجم رو ترجمه کنم و امتاحان بدم ازش. می دونی؟ من همــــــــــــــــــــه تلاشم و کردم که دلواپس کارام باشم! کلی هم به خودم سخت گرفتم! فقط نمی دونم چرا امروز پشت در کلاس که منتظر نوبتم بودم هی احساس می کردم که هیچی از این فیلم یادم نیست.یه تصاویر گنگ و نامفهومی از بچگیام یادم می یومد که وقتی مامان خرسه اینا داشتن این فیلم و می دیدن من سکسکه کنون و چاردست و پا از زیر تلویزیون گذشته بودم!دیگه هی دلشوره بود پشت دلشوره. نمی دونستم چیکار بکنم دیگه. هی گیر می دادم به آقای دیکشنری که از بعد از عمل کیسه صفراش سیبیل هاش ریخته بود(!) چند دقیقه یه بار می پرسیدم: الآن تعادل داری آیا؟؟! هی همه دلداریم می دادن که نه خرس قهوه ای! نگران نباش. ما تو رو می بینیم انقدر دلشوره داری حالمون بد می شه!! بعد هی دیدیم که نه. اینجوری نمی شه. باید یه کاری بکنیم یادمون بره این فشار عصبی رو! دیدیم یه دسته از این بروشور تبلیغاتی های دانشگاه اون گوشه ریخته. شروع کردیم اینارو پشت سر هم روی این پیشخون های دانشگاه (که از پشتش جواب دانشجوها رو می دن)(!) چیدن تا یه عالمه دورتر. علیرضا هم موبایلش و درآورد و مشغول فیلم برداری شد. با فوت محکم یکی از قهرمان های دانشگاهمون همه بروشورها تق تق تق تق پشت سر هم ریختن پایین!منم کلی خوشحال از این حرکتهی تقاضای تکرار می کردم.خلاصه همه هی دونه دونه رفتن امتاحان دادن و همونطور هم که من همیشه جزو کوچولوهایی هستم که از قلم میوفتم آخرین نفر رفتم پیش استاد. وسط پاچه خاری من ٬می بینم رو صفحه تلویزیون سگ کشی ه! اون رگ شهرستانی زن منصور خان و یادته؟؟ زد بالا!! هی جیغ جیغ که استــــــــــــــــــــــــــاد! من اینهمه وقت گذاشتم واسه اون یکی فیلمه!! من اینو بلد نیستم! مگه من بیکار بودم؟؟؟؟ استاد هم هی لبخند می زنه.یه ۵ تا جمله گذاشت چارتاش و دست و پا شیکسته گفتم. دیدم داره وسائل و جمع می کنه. می گم: خوب؟ می گه: خوب چی؟ ۲۰ دیگه!! من: پروژه مم داد دستم گفت به سلامت. منم خوشحـــــــــــــــال از اینکه بالاخره جواب اینهمه زحمت دیشبم رو گرفتم!! صفحه اول پروژه م نوشته بود:

Excellent!
Keep up the good job and I'm sure you'll soon see the result.
Good Luck!

یکم حرکات موزون:   دومین ۲۰ این ترم و گرفتم!!

پ.ن۱: قلب ها
موجودات ِ کوچک ِ فوق العاده ای اند
با این تن نحیف
چه بارها که به دوش نمی کشند ...

پ.ن۲: اصلآ در این شکی نیست ...
که من خیلی کوچک کوچک کوچکم ...
اما نمی دونم تنهاییم از کجا آب می خوره که حتی گوشه ای از اونو ....
هیچکدوم از این آدم های بزرگ بزرگ بزرگ
پر نمی کنن !!!

بعداْ نوشت: لینک دانلود "تیتراژ شب شیشه ای" مشکل داشت درستش کردم.)

پنجشنبه 20 اردیبهشت1386
صد و پنجاه و ششمین کوزه عسل

اجازه آقا؟؟ می شود ما سرمان را بکوبیم به دیوار؟؟ می شود این بغض را با دلمان با هم تکه تکه کنیم؟؟ آقا اجازه؟؟ ما بد! ما بد بد! خیلی بد!! یعنی میان اینهمه روز و ساعت و دقیقه حتی یک لحظه هم نیت خیری از دلمان نگذشته است که صدقه سر همان یک لحظه هم که شده داغ این حسرت را بردارید از دلمان؟؟ چند ماه شد؟؟ شما می دانید؟۸ ماه؟ ۹ ماه؟؟ این بغض دارد زاده می شود کم کم! رحم کنید...

پ.ن: بی ربط است آقا...اما ربطش داده اند به شما...ما هم هی یاد شما می افتیم و دیوانه تر می شویم...
(تیتراژ پایانی شب شیشه ای دانلود )

چهارشنبه 19 اردیبهشت1386
صد و پنجاه و پنجمین کوزه عسل

درسته که رفتار و منش آدما خیلیش زاده تربیتشون یا فرهنگ خانواده شونه. ولی این دوتا پایه اخلاقی یه آدم رو می سازن. بعدش که بزرگتر می شه و می ره تو اجتماع می تونه نوع رفتارش رو توی عکس العمل به رفتار بقیه انتخاب کنه. فکر می کنم حتی گاهی رفتار آدمها تصویریه توی آینه ی رفتار بقیه.
مامان خرسه و کلاْ اهالی خونه ویزلی ها (!) معتقدند که اینجانب خرس قهوه ای یه دختر ساکت و آروم و مرموزم با یه عالمه اخلاقای عجیب غریب و یه اتاق صورتی که بهش می گن سلول انفرادی!!  یه جورایی کسی از بین این افراد نمی دونه تو سر من چی می گذره! خوب من از اول نخواستم که اینجوری باشه. اما خیلی کم می شه که اونا غده شیطنت منو قلقلک بدن! پس منم آروم می مونم. اما بین دوستام یا فامیل یکم قضیه فرق می کنه. کلاْ شیطنت از نظر من تو وجود همه مثه یه صفت بالقوه هست ولی باید با تحریک اطرافیان بالفعل بشه! لااقل در مورد من یکی که اینجوریه! اگه طرف من یه آدم پایه باشه که هی بخنده و به شیطنت های من دامن بزنه برای اون آدم من تبدیل می شم به یه فاجعه! طنز خونمم یوهو می ره بالا شدیــــــــــد! اما اگه طرفم کسی باشه که ضد حال باشه من آروم تر از هرچی بره س می شم! اگرم آدمی باشه که خودش درجه شیطنت و طنزش بالاتر از من باشه من نقش یه آدم خوش خنده رو می گیرم که به همه حرکاتش می خنده! اما خوب...طنز خونم افت می کنه.
یاد حرف آبجی خرسه افتادم. می گفت نصف گناه دروغ گفتن یه آدم٬ گردن کسیه که از آدم سوال می پرسه!! (چیه؟ ربطی نداشت؟!)

پ.ن۱: دلم نمایشگاه کتاب می خواد! نمی شد می ذاشتن بعد از امتاحانای من نمایشگاه و راه می نداختن؟؟

پ.ن۲: صبح وقتي رفتم تو آزمايشگاه، ديدم "مارک" با صداي بلند، قرآن گذاشته!! داشتم شاخ درمياوردم. ازش ميپرسم مارک، اين ديگه چيه گذاشتي؟ تو آخه چی ميفهمي از این؟ ميگه:

I like it Farhood, it’s so sad, you know, it’s sad ...
سه شنبه 18 اردیبهشت1386
صد و پنجاه و چهارمین کوزه عسل

درسته که از نظر سلیقه ای من و مامان خرسه سیر مثبت بی نهایت و منفی بی نهایت رو طی می کنیم!!  اما از یه جهت خرید رفتن با مامان خرسه خیلی به صرفه س! اونم اینکه اگه اگه اگه یه چیزی پیدا بشه که هردوتامون بپسندیمش قیمتش هرچی هم که باشه واسم می خردش! دیروز همینجوری الکی الکی سر از پاساژ رضا درآوردیم. یه چیزی هم اونجا دیدیم که هردومون پسندیدیمش! من اونجارو دوست دارم کلاْ. غیر از دوتا چیزش که البته مشترکه بین همه مرکز خریدا. یکی بوی سیگاریه که از هر سوراخی توی پاساژ می زنه بالا!یکی هم اینکه فروشنده هاش بیکارن همینجوری مثه پیرزن های الاف دم در مغازه هاشون وایمی سن و چشم چرونی می کنن! آدم رغبت نمی کنه حتی بره دم ویتریناشون!بابا فروشنده جاش توی مغازه س! نه بیرون قاطی لباس ها و کیفای آویزون!! آدم با مانکن اشتباه می گیردشون!! (اینو واسه کسایی می گم که یا فروشنده ن یا می خوان تجربه ش کنن!!!) سر ساعت ۷ که شد یوهو توی بلندگو داد و فریاد راه انداخت آقاهه که ساعت کاری پاساژ تموم شده! لطف کنین گمشین بیرون!! یه موقع من و مامان خرسه از مغازهه اومدیم بیرون دیدیم همه جا ظلمــــــــــــات!سکته اول و دوم رو زدیم! (سومیش رو گذاشتیم واسه روز مبادا!) بابا ملت عزیز! یکم احترام! یکم ادب! یکم جنتلمنی از خودتون در کنین!

پ.ن۱: دوست تو کسی است که از همه چیزت خبر دارد ولی با این حال دوستت دارد !

پ.ن۲: سوال: چرا جای اگزوز پراید با جای اگزوز بقیه ماشینا فرق داره؟؟!

یکشنبه 16 اردیبهشت1386
صد و پنجاه و سومین کوزه عسل

از همه جا و همه کس شنیدم حضور یه دوست خوب توی همه مراحل زندگی جزو واجباته. مام که کلاْ به واجبات خیلی اهمیت می دیم خوب! بعد از بـــــــــــــــــــــــــوقی ما چارتا تفنگ دار با هم دوباره رفتیم بیرون. یادم نمیاد آخرین بارش کی بود. اما واقعا هممون احتیاج داشتیم به دیدن ریخت نحس همدیگه! این شد که من و خرس کوچیکه و عطی و نیکو سر از پارک و خیابون و رستوران و فلکه درآوردیم و هی به مگس های تو هوا هم خندیدیم!یه سرم رفتیم توی دستشویی تمــــــــــیز پارک و از اونجایی که اصلاْ جنبه دیدن یه جای تمیز عمومی رو نداریم همه ی سنگ های سفید اونجارو با گل های کف کفشامون نقاشی کردیم!! بعدم یه غلطی کردیم گفتیم می ریم غذای یه جای جدید رو امتاحان می کنیم!! که نتیجه ش چیزی نبود جز حالت تهوع و دل درد عطی و سرگیجه و چپول شدن خرس کوچیکه! من و نیکو هم که داخل آدم نیستیم کوفت هم بخوریم هیچیمون نمی شه شکر خدا! از بس گرم بود و حال عطی هم بد بود یوهو به خودمون اومدیم دیدیم عین عمله ها چارتایی کنار یه خیابون خلوت توی سایه کف زمین نشستیم و یه بطری گنده آب هم جلومونه و پاهامونم همینجوری درااااااااااز! یه ساعتی نشستیم اونجا و بعدشم خرس کوچیکه رو همراهی کردیم تا دم موسسه تا بره دنبال شغل انبیاء!! ما سه تام بعد از خوردن یه نوشمک که همه جونمون و رنگی کرد خدافظی کردیم و نیکو رفت خونه شون و منم عطی رو بردم خونه مون. طفلی خیلی سعی کرد که میون وسائل و خنزل پنزل های اتاق من بتونه یه جای پا پیدا کنه! اما تقریبا محال بود!! عصر هم که من دوباره باید می رفتم موسسه واسه کلاس. من کلاْ حواس خیلی جمعی دارم. واسه همینم هیچوقت کیف پولم و جا نمی ذارم!! ولی دیدم دارم زود می رسم موسسه گفتم الکی دوباره از وسط راه برگردم خونه یکم بیشتر با خودم پول بردارم!!
شب که کلاس تموم شد بیرون از موسسه خرس کوچیکه یه نایلون داد دستم. من هی متعجب که این چیه؟؟ اونم اینجوری: می گه کادوی روز جوانه! می خواستم ۸ ام بهت بدم. حالا من اینجوری: وقتی بازش کردم و دیدم ۶ تا سی دی فیلم "پرنده خارزار" ه این جیغ تو گلوم موند!! وای خرس کوچیکه مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــی!! چاکریم در بست! من اصلاْ کلاْ به داشتن همچین دوستایی شدیداْ افتخار می کنم!

پ.ن: عین داهاتیا شده قیافه م! جنبه ی یه ذره آفتابم ندارم!! همچین سوختم انگار همین الآن از سر زمین اومدم!!

شنبه 15 اردیبهشت1386
صد و پنجاه و دومین کوزه عسل

شنونده خوب بودن واقعا یه هنره. صرف ساکت نشستن و بر بر طرف و نگاه کردن٬ جز اینکه احساس رادیو بودن بهش بده هیچ چیز دیگه همراه خودش نداره! بابا آدم عکس العمل نشون می ده!! طرف خوشحاله٬ ذوق زده س٬ خوب باهاش همراهی کن. شروع کن ذوق کردن٬ بالا پایین پریدن٬ هی بگو وای راس می گی؟ خوب؟ بعدش چی شد؟؟ حالا برنامه ت چیه؟...کلی از این حرفا. اگه ناراحته آروم بگو اوهوم می فهمم چی می گی٬ آخی بگردم چقدر ناراحت شدی٬ بهت حق می دم٬ کاری از دست من بر میاد؟!...اگه عصبانیه با جمله های کوتاه و آروم سعی کن آرامش و بهش برگردونی و بهش اعتماد به نفس بدی٬ یا لااقل اگه هیچ کاری هم نمی کنی نصیحتش نکن لطفاْ! سکوت مطلق که نشون شنونده خوب بودن نیست! آدم شک می کنه به اینکه طرف داره گوش می ده به حرفت یا نه! هی آدم هوس می کنه سوال کنه مچ بگیره ببینه حواسش بوده!
مرسی عزیزم  که زنگ زدی. باور کن اگه همراهی تو نبود حتما دلم ترکیده بود!!

پ.ن: شده بودم مثه Cameron Diaz توی فیلم The Holiday که خیلی دلش می خواست گریه کنه! اما هرکاری می کرد اشکش در نمی اومد!! احساس وحشتناکیه!!

سه شنبه 11 اردیبهشت1386
صد و پنجاه و یکمین کوزه عسل

نسرین رو برق می گیره! یوهو از جاش بلند می شه و غرغر کنون صندلی تکی ش رو خرکش می کنه ته کلاس و یکی دیگه جاش میاره. انگار نه انگار که استادی اونجا داره آسفالت گاز می زنه یا اصلاْ در کل کلاسی برقراره!!
استاد: چی شد؟
نسرین: بی شعورا زیر صندلی آدامس چسبونده ن!
من:
استاد: اتفاقا این آقایی که هستن توی سلف؟ چقدر به من گفتن که به دانشجوهاتون بگین آدامسشون و زیر میزا نچسبونن! البته تو کلاس شما که از اینجور آدما نیستن!
من:
نفیسه: چرا به دخترا نگاه می کنین استاد؟ ماها که از این کارا نمی کنیم! همش کار این آقایونه!!
نوید: آره استاد! ماها آدامس می چسبونیم. آخه دخترا دماغ می چسبونن!!
من و همه ی بچه ها: ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه!!

استادای دانشگاه چند نوعن! یه نوع اونایی ان که آدمای پری از نظر معلومات هستن و سرشون به تنشون می ارزه.  واسه نمره دادن هم کاری به مانتوی تنگ دانشجوه و بوی عطرش و خوش و بش و چاکریم مخلصیم ندارن! اصولاْ بخت النحس ان و هیشکی نمی تونه بهشون نزدیک بشه!!  اینجور استادا از نظر من ایده آلن! چون فقط به تلاشت نمره می دن نه به دلبری و عشوه ت!!
یه دسته اونایی ان که بداخلاق و جدی هستن اما سوادی ندارن. نمره رو هم کیلویی می دن! توی برگه امتاحانشون هرچی بیشتر بنویسی بیشتر می گیری! خوب تکلیفشون معلومه دیگه!! تا می تونی باید به هم ببافی!
یه دسته اونایی ان که دوست دارن همش دانشجو جماعت و ضایع کنن!  بی سواد و باسوادش فرقی نمی کنه! واسه این آدما نباید زیاد پررو بازی دربیاری. چون اصلاْ شوخی حالیشون نیست! شاید در ظاهر باهات بخندن و کل کل کنن اما آخر ترم حالتو جا میارن! واسه اینجور استادا باید یه دانشجوی فعال و در عین حال حواس جمع باشی که نه کاری بکنی که بهت گیر بده و نه به خاطر سکوتت نادیده گرفته بشی! ترجیحا کمی بذله گویی مودبانه چاشنی بشه لطفاْ!! (مثه استاد ترجمه فیلم فارسی به انگلیسی این ترمم که بالاخره رگ خوابش و یافتم و خوب شد باهام!)
و اما دسته ای که من ازشون حالم بهم می خوره!! اونم استادایی که اصلاْ کاری به این ندارن که زرنگی یا تنبل. کار می کنی یا نه! فقط باید خوشگل باشی٬ هیکل خوب داشته باشی٬ سه متر زبون ازت آویزون باشه٬ پر رویی رو به حد اعلاء برسونی٬ بلد باشی کل کل کنی و صبح به صبح هم مثل این مجسمه های مرغی خودت و نقاشی کنی!!دیگه اصلاْ اصلاْ احتیاجی به درس خوندن نیست!! دوبار که از خنده بترکونیش ۲۰ رو گرفتی! (عین استاد مترجمی فیلم انگیسی به فارسی م که کلی متاسف شدم از اونهمه زحمتی که سر پروژه ش کشیدم!!)
نه نه نه! اصلاْ فکرشم نکن که یه استادی بتونی پیدا کنی که هم با سواد باشه هم اخلاق خوب داشته باشه!!اصلاْ!

سه شنبه 11 اردیبهشت1386
صد و پنجاهمین کوزه عسل
حال می ده ها! از کلاس بیای بیرون و ببینی وااااااااااااااااااااای چقدر هوا ماهه! بعد از تلفن سبز همگانی (چیه خوب؟؟ موبایل ندارم دیگه!) با خرس صورتی تماس بگیری و همینجوری الکی الکی قرار بذارین که با هم برین پیاده روی!! تازه شم٬ فاطمه هم باشه توی پارک اندیشه که نشسته بودیم هی از در و دیوار حرف زدیم که یوهو رسیدیم به بچگی ها و یه لحظه من برگشتم دور و ورم و نگاه کردم دیدم همه ما رو اینجوری نگاه می کردن: فکر کنم خیلی بلند می خندیدیم! چرا من تا دیروز یادم نبود که بچه که بودم به محض اینکه تو ماشین می شستم خوابم می برد؟! (البته خوب من الانشم همیجوریم!) یادمه همیشه ی خدا وقتی می رسیدیم خونه مامان خرسه منو کول می کرد می برد تو!! البته دیگه اون قسمتش لوس بازی بود چون خودم و می زدم به خواب! صورتی که خیلی باحال بوده! با خواهرش و داداشش به محض اینکه از راه می رسیدن همون دم در با لباس و کفش و اینا می خوابیدن!!  یا اینکه من همیـــــــــــــــــــــــشه بین نماز مغرب و عشام خوابم می برد بابا خوب از بس خسته بودم!!
طی یه حرکت ژانگولری سه تا لیوان گنده آب آلبالو خریدیم و یه جا سرکشیدیم!ولی جنبه چیز خوبیه! کلا می گم! چون بعدش قیافه هامون دیدنی بود!!من یکی که یادم نمیاد چجوری رسیدم خونه!!

پ.ن۱: یه مقاله خیلی جالب درباره خلاقیت! کاشکی یه کلاسایی می ذاشتن مثلاْ به اسم پرورش خلاقیت! خلاقیت شناسی!پخت خلاقیت!!! من با کمبود مواجهم!

پ.ن۲: همه چیز تو زندگی من عجیب غریبه! به زودی هم یه اتفاق عجیب می یوفته!! ببینم؟ من فضایی نیستم؟؟

دوشنبه 10 اردیبهشت1386
صد و چهل و نهمین کوزه عسل

دیدن فیلم های وحشتناک یه خوبی خیلی بزرگ داره. مخصوصاْ فیلمایی که یکی توی یه شرایط خفن گیر می کنه که تکون بخوره می ترسه سرش بپره هوا!! یه چیزی تو مایه های "مقصد نهایی" و "مکعب" که امشب تو سینما ماوراء داد. این خوبی بزرگ چیزی نیست جز اینکه وقتی از دست هیجان خفه کننده ی فیلم خلاص می کشی اولین احساسی که بهت دست می ده اینه که خدارو شکر من جای اونا نیستم!! این می شه که قدر زندگی آروم و معمولی و دوست داشتنی خودت و می دونی و دیگه غرغر نمی کنی!! من الان کاملاْ حس می کنم چقـــــــــــــدر زندگیم و دوس دارم!!
(دیشب هم سینما چهار "نیمه تاریک" و داد که اونم قشنگ بود.)

پ.ن۱: آقای محترم! حسادت کار بدیه!!  می دونستی؟؟

پ.ن۲: به یک عدد راه حل احتیاج دارم که مامان خرسه رو راضی کنم بذاره موهامو پسرونه بزنم!! فوری فوری!!

شنبه 8 اردیبهشت1386
صد و چهل و هشتمین کوزه عسل

می گن خلقت هرچیزی تو این دنیا یه حکمتی داره. حتی یه سوسک! پس تو خیلی از خودت ناامید نباش!

خرس کوچیکــــــــــــــــه

تولدت مبــــــارک!

به افتخار این روز بزرگ یه قر اساسی مهمونت می کنم:

 

اینم همراه با دوستان:

قربان جنابعالی:

پنجشنبه 6 اردیبهشت1386
صد و چهل و هفتمین کوزه عسل

این فرزند خواهر ما بسی انسان عاقل و فهیمی است. ما هنوز با این قد و قواره و هیکل و سن و سال شعور ناقص مان نمی رسد کسی را در دلشوره و نگرانی نگذاریم!  آن وقت این جزقل بچه وقتی سرویس پیش دبستانی اش قاطی می کند که او را به منزل ما بیاورد و یا راهی منزل خودشان کند٬ به محض ورود به خانه ما این موجودک نقره ای را بر می دارد و تند تند شماره منزلشان را می گیرد و ویک نفس از پشت یک مشت سیم به والده اش می گوید: زنگ زدم یک موقع دلتان شور نزند!! عجیب خجالت زده شدیم!!

پ.ن۱: نوشتیم که یادمان بماند کمی شعور داشته باشیم!!

پ.ن۲: هوس یه چیز عجیبی کردم این روزا! یادمه بچه که بودیم ازین بستنی یخی ها خیلی بود. همونا که بهش می گفتیم آلاسکا! بسته بندی و این حرفام نداشت. یه پاکت کرده بودن کله ش شده بود اسم و رسمش! آخ که من اون دوقلو شاتوتیاش و دوست داشتــــــــــم!! بستنی دوقلوی میهن که تبلیغ می کنه من دیوونه می شم!!

پ.ن۳:دعا می‌کنم که کاش کاری نکنم که اگر کسی دوستم دارد از دوست داشتنم پشیمان بشود
         و بالاتر،
         کسی که دوستش دارم دوست داشتنم را نخواهد !!

        

چهارشنبه 5 اردیبهشت1386
صد و چهل و ششمین کوزه عسل

این طرح بگیر بگیری که راه انداختن عجب نعمتی شده واسه این مامورا و سربازا ها!!! وایمیسن سر گذر٬ دم پاساژ٬ توی فلکه٬ وسط میدون٬ زبل خان اینجا زبل خان اونجا زبل خان همه جا(!)٬ خیلی راحت و آسوده چشم چرونی می کنن و دخترارو قورت می دن! کی می تونه بهشون گیر بده؟ خوب دارن وظیفه شون رو انجام می دن دیگه!!  اگه همه کاراشون رو با این دقت و وسواس انجام می دادن که ایران بهشت بود!

پ.ن: واییییییییی دارم دیوونه می شم!! از یه طرف آخر ترمه و همه ش استادا فوق العاده می ذارن و دو برابر حالت معمول دانشگاهم. از یه طرف همه شون پروژه هاشون و تا آخر همین هفته می خوان. از یه طرفم تا چند روز دیگه امتاحانام شروع می شه!! به قول اصفاهانیا: مخم پوکــــــــــــــــــــــــــــــــید!!

سه شنبه 4 اردیبهشت1386
صد و چهل و پنجمین کوزه عسل

خدایا:
امشب بخوابم...قول می دم فردا هرجا که رفته باشی پیدات کنم! فقط بذار یه امشب بخوابم... فقط همین امشب...

پ.ن: خسته م... احساس می کنم یه عالمه کتک خوردم...یه عالمه تحقیر شدم...مثه دستمال چلونده شدم...نفهمیدی! به خدا نفهمیدی چیو تو من نابود کردی!...یعنی هنوز من مغرور و نشناختی که با غرورم بازی کردی؟!...می خوام بالا بیارم...روی هرچی "خواهش" و "طلب کمک" ه....

شنبه 1 اردیبهشت1386
صد و چهل و چهارمین کوزه عسل

چون دیشب خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــی خوب خوابیده بودم و اصلاْ اصلـــــــــــاْ صد و شونصد بار به خاطر فریادهای لطیف نی نی خرسه بیدار نشدم(!) و صبح هم خیلی آروم و مهربون با جیغ آبجی خرسه که داد می زد من دستم بنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده!! دارن زنگ می زنن!! ٬از خواب بیدار شدم کاملاْ روز باحال و پرانرژی ای رو شروع کردم!! مخصوصاْ هم اینکه از زیر پتو در نیومده خودکار گرفتم دستم و مشغول تکمیل پروژه هام شدم!در همین احوالات و روی کتاب دفترمون پخش بودیمکه تلفن صدای خش خش ناک خرس سفید رو پخش کرد که خیلی خیلی خوشحالناک اعلام کرد توی میدون دم خونه ماستمنم خیلی خوشحالتر هرچی کتاب و جزوه بود شوت کردم تو هوا و پیش به سوی ولگردی! و از اونجایی که نطلبیده بود کلی خوش گذشت مخصوصا اینکه شیرکاکائو ریختم رو شلوارش و همه هیکلش و به گند کشیدم و کلی بهش خندیدم!من که می فهمیدم داشت خون خونش و می خورد! اما روش نشد هیچی بگه!!خلاصه بسی خوش گذشت!!

پ.ن: خانومه که پشت شیشه هلالیه توی مخابرات نشسته بود بهم گفت ۴۰ روز دیگه با این رسید برو دادسرا ببین گوشی پیدا شده یا نه! تا اون موقع آقا دزده حتماْ هنوز گوشی رو داره و اصلاْ نفروختتش!! مگه نه؟
 

DaisypathNext Anniversary Ticker