سعی می کنم...فقط سعی می کنم که با وجود یه حضور جدید که چندان هم غریبه نیست(!) باز هم خودسانسوری نکنم!خیلی سخته ولی... :-S
از بچگیم هم همین شکلی بودم!مامان خرسه می گفت فلان لباس و بپوش! شروع می کردم به غرغر کردن!بداخلاقی کردن! ده بار میومد و می رفت دوباره پیشنهاد خودشو می داد!من عصبانی تر می شدم!اما آخرش درست وقتی که مامان دست بر می داشت از اصرار من همون لباس و بر می داشتم و می پوشیدم!! الانم بعد اینهمه سال قصه همونه! حالا چه سر لباس باشه٬چه نوع غذا٬چه مانتو٬چه نماز٬چه رابطه ها٬حتی ظرف شستن...همه چی! ظاهر قضیه اینه که از دست هم کلافه می شیم! اما اگه واقعا مامان تیزی بود قضیه رو می فهمید که نباید اصرار کنه! یه بار بگه و منو با تصمیم گیری م تنها بذاره! جدی که این اخلاقای عجیب غریب من به درد کتاب نوشتن می خوره:دی قضیه علاقمند شدن من به شنا هم همینجوری شروع شد! با یه بحث:)) و اصرار مامان خرسه که یه بار امتحان کن! حالا وقتی رو آب دراز می کشم و آروم سقف استخر و نگاه می کنم و گوشام پر می شه از صدای موج خوردن آب٬دعاش می کنم خیر ببینه از جوونیش!:دی![]()
از وقتی زنجیر گردن بندم پاره شده هرجا میرم حس می کنم یه چیزی م سرجاش نیست!فکر کن نزدیک چهار سال٬دقیق بگم ۳ سال و ۱۰ ماه!٬ یه چیزی دائم٬همه جا٬همیشه باهات باشه و تازه اون چیز خیلی خیلی خیلی واست عزیز باشه!می ترسم بعد از انگشتر و گردنبندم نوبت قندک باشه! (قندک یه خرس سفید عروسکیه.) همونقدر که یه مادر نگران بچه شه من نگران قندکم! خدا خودش به خیر بگذرونه! :-s
یه وقتا یه چیزایی تو زندگی آدم نقش خیلی پررنگی می گیرن.شاید از نظر مادی ارزشی نداشته باشن اما معنویتی که پشتشون خوابیده اونا رو از بزرگترین الماسای دنیا هم ارزشمندتر می کنه!این حس واسه هدایایی که از عزیزات می گیری خیلی قویه.و قندک یکی از اوناس! چی می شه که گاهی حتی بغل کردن یه عروسک هم تو رو از وحشت تنهایی نجات می ده و آرومت می کنه؟!عروسکی که توی چشم های دکمه ایش فقط و فقط تصویره توه...کاش چشمای همه همینقدر صادق بودن...![]()
زمستونا رو دوست دارم.جدا از خنکی هوا که من خیلی بیشتر باهاش سازگارم تا گرمای تابستون!٬زمستون با خودش برام یه جور آرامش به همراه میاره.یه جور لختی (به فتح ل)!درست مثل اینکه توی یه حباب نشسته باشی و از پشت دیواره ی موج دارش دنیا رو نگاه کنی.بیصبرانه منتظر برفم!! دلم می خواد تا قبل از اومدن یه برف درست و حسابی یه پا پیدا کرده باشم واسه ساختن آدم برفی و یه برف بازی توپ! آخه از این دوستای تیتیش که اگه یه گوله برفی بهشون بخوره پالتوهاشون خراب می شه که بخاری بلند نمی شه!! دلم می خواد با یکی برم برف بازی که سمج باشه و تا سرم و نکنه زیر برف خیالش راحت نشه!!:دی از همه ی اینام که بگذریم عاشق رنگارنگی آدما تو این فصلم. تو تابستون رنگا خلاصه می شن به روسری ها و مانتو ها و شلوار ها و کفش ها.اما زمستون که می شه یه عالمه رنگای شاد و جیغ (!) به خاطر کاپشن ها وکلاه ها و شالگردن ها و دستکش ها و گاهاْ چترها٬ به مُردگی رنگای زمستونی اضافه می شه!من که دارم لحظه شماری می کنم تا اونقدر سرد بشه که شالگردنم و از تو کشوم در بیارم:دی خیلی خوشحالم که تو ایران زندگی می کنم و ۴ فصل رو واقعا می چشم.وقتی از پسر دوست مامانم شنیدم که تو مالزی فرق زمستون و تابستونش فقط چند درجه س واقعا دلم واسه ساکنینش سوخت!خوش به حال خودمون :)
پ.ن:کاشکی میومدی عیادتم..آخه خیلی بهونه گیر شدم...:(![]()
خوبه که آدم بدونه کجا و کی حرف بزنه! و دقیقا هم بدونه چی باید بگه! آره خوبه.درسشم از حفظم!اما یه وقتا زبون به دهن گرفتن و سکوت کردن از نخوردن اون بستنی نسکافه ای های توی فریزر هم سخت تر می شه!:-s این می شه که یه لحظه یه چیزی می پرونی و یه عمر پشیمون می شی و می زنی پس گردن خودت که حالا اگه نمی گفتی می مردی؟! یکی نیس بگه اگه نمی تونی منظورت و کامل برسونی بیخود می کنی بحث و شروع می کنی! من برم به همون ترشی ها ناخونک بزنم و سرفه م رو بکنم! :-"
پ.ن:دلم می خواد توی بغل یکی کوچولو شم...پاهامو تو شیکمم جمع کنم و سرم و رو سینه ش بذارم...هیچکدوممون هیچی نگیم و اون فقط آروم با موهام بازی کنه...دلم می خواد نفس یکی گرمم کنه و اونم ضرباهنگای بی نظم قلب منو بشمره...دلم می خواد شب باشه و سرد باشه و برف بیاد و من با یه پولیور صورتی کنار شومینه توی بغلش لم داده باشم...دلم می خواد وقتی نیستم جام خالی باشه...مثه کاظم که وقتی سر کلاس نیست جای لحن بامزه ش که می گه:clap for her بدجوری خالیه!
چه حس خوبی داره اگه بیای توی اتاقک یاهوت...چراغ رو بزنی و مشغول مرتب کردن دور و ورت بشی...بعد یوهو یه دوست درو بزنه و بیاد تو و تو از تعجب چشات قد گردو بشه! :) و اون حس قشنگتر هم می شه اگه ظرف ۵ دقیقه خاطره های ۲ سال و نیم رو ورق بزنی و خودت هم بمونی که چه خوب یادت مونده! می دونم که اینجاها نمیاد! پس تا دلم بخواد ازش تعریف می کنم! می شینم و تا دلم بخواد می گم این آدم توی کار کردن رو خودش تکه! و یکی از اون معدود آدماییه که می دونه چی می خواد و داره تو این دنیا چیکار می کنه! یه پسر ۲۳ ساله که تو اینهمه سیاهی حرفای سفیدی برای زدن داره! کسی که وقتی داره بهت می گه: ببین فلانی! اگه با بهمانی حرف زدی حواست باشه بهش اعتماد نکنی!٬ وقتی داره آروم آروم می گه که طرف دروغگو ه٬ بازم نگران ریختن آبروی اونه! آینده ی این پسر روشنه! ببین کی گفتم اینو! (منم نه نسبتی با حسین دارم نه پول گرفتم که ازش تعریف کنم! :دی)
خدارو شکر..واقعا شکر که من دروغگو نیستم! نمی گم اصلا دروغ نمی گم.شاید مثه خیلی ها شوخی کنم٬سر کار بذارم٬ یا توی تعریف کردن بعضی اتفاقا گنده شون کنم و یه خورده خالی ببندم!:دی اما کلا تو ذاتم خیلی چاخان کردن نیست!دل من مگه طاقت میاره واسه یکی خالی ببندم بعد بهش نگم؟! به حسین هم گفتم..گاهی آدم به ظرفیت خودش توی دروغ گفتن نگاه می کنه...بعد وقتی دروغای بزرگ بزرگ بعضیا رو می بینه نمی تونه به خودش بقبولونه که چطور می تونن همچین کاری بکنن!خودمونیم... انقد خوشم اومد وقتی اینقد مردونه از کنارش گذشتی و گفتی فقط دلم براش سوخت :)
کارای دانشگاه سنگین شده.ترم تخصصیه و زندگیمونو ترجمه برداشته.ناراضی نیستم.شکر.اما به یکم دیسیپلین احتیاج دارم!(اوه مای گاد!:دی) همیشه آدم وقتی فکر می کنه وقت انجام دادن هیچکاریو نداره که عملا کاری انجام نمی ده!وقتی آستین بالا بزنی و از یه نقطه آروم شروع کنی به انجام دادن کارات می بینی کلی هم وقت اضافه میاری که بشینی هری پاتر بخونی!:-" خیلی بده آدم ۲۱ سالش باشه بعد تو مترو با قیافه ی هیجان زده هری پاتر و سنگ جادو بخونه؟! فکر کنم باید کتابه رو جلد کنم!:دی
فکر کنم اونی که گفته کار جوهر مرده٬ منظورش صرفا فقط نوع مذکر نبوده! یا اینکه می شه گفت به گذشت زمان و اینهمه تغییری که تو دوره زمونه پیش اومده حالا این حرف مصداقیه برای همه ی آدما...چه خانوما چه آقایون. امروز وقتی رفتم سراغ پروژه ای که سه ماه پیش باید شروع می کردم به کار کردن روش٬ اصلا حال خوشی نداشتم! همین که سرم گرم شد و کلمه ها تند و تند زیر دستم روی دکمه های کیبورد می شستن٬ کم کم احساس کردم یه چیزی مثه چایی داغ داره می ره زیر پوستم!! زنده شدم! فکر همه چی ازم دور شد.من موندم و یه عالمه حروف انگلیسی...بیخود نبود که خرس کوچیکه همیشه می گفت: من وقتی تو درسام خیلی موفق می شم که فکر داشته باشم!چون واسه فرار از فکره خودم و تو کتابام غرق می کنم! راه حل خوبیه! ;) مخصوصا هم اینکه سرما خورده باشی و بخوای به صدای قار قاریت فکر نکنی!:-" (حالا یکی بیاد به مامان خرسه بگه الان که من مریضم ترشی درست نکنه! خوب من چیکار کنم با این عشق اسطوره ای به ترشی و هوسی که جز با ناخونک زدن دست از سرت بر نمی داره! و خوب نتیجه شم می شه تا صبح بهم پیچیدن و سرفه کردن!!) :دی![]()
برای خرس صورتی :
دوست دارم یه گلدون قد بلند صورتی روی میزم داشته باشم تا همیشه از گل پرش کنم.
دوست دارم تنهایی با دوچرخه برم شمال.
دوست دارم شب دیروقت کنار اتوبان مدرس خلاف جهت ماشینا زیر نم بارون آروم قدم بزنم.
دوست دارم همه ی فیلمای دنیارو ببینم.
دوست دارم یه عکاس خیلی موفق بشم و تو اتاقم عکس همه ی اونایی رو که دوسشون دارم داشته باشم.
دوست دارم خط درشتم و تکمیل کنم.
دوست دارم هرهفته برم جمکران.
دوست دارم دلم واسه یکی بتپه...دلش واسم تنگ بشه.
دوست دارم یه اتاق داشته باشم پر شمع.
دوست دارم همیشه ظاهرم و خندون نگه دارم.
دوست دارم اونقدر اعتماد به نفس پیدا کنم که ماشین و بردارم و خرس کوچیکه رو ببرم تا شب جمشیدیه رو ببینه.
دوست دارم یه دختر داشته باشم.
دوست دارم مدرک غریق نجاتیم رو بگیرم.
دوست دارم بتونم برای تو یه گردنبند خوشگل بخرم.
دوست دارم دیگه هیچوقت سرما نخورم!
دوست دارم با خدا دوست بشم.
دوست دارم برم کانادا جزیره پرنس ادوارد و ببینم.
دوست دارم با یکی از این پسر بچه های فال فروش دوست بشم...مثل اونی که روی پل می شست و منو خیلی دوست داشت...
منم خیلی چیزا رو دوست دارم.خیلی چیزارم دوست ندارم.اما بالاتر از همه ی اینا دوست دارم که فقط دوست داشته باشم اما پابندشون نباشم! دلم می خواد بتونم بپرم ...و همه ی اینا سنگینی پروازم ان! دوست دارم ببینم و لبخند بزنم و لذت ببرم و برم.... :)![]()
وقتی یه دفه محبتت فوران کنه و ساعت ۲ نصفه شب قبول کنی که واسه دوستت قالب بلاگ بسازی٬ همین می شه که می زنی اشتباهی قالب وبلاگ خودت رو که دست بر قضا عاشقش هم هستی ٬ می ترکونی!!! خدایا! الان ساعت ۵ صبحه و من بعد از ۲ ساعت و نیم هنوز نتونستم اون قالب قبلی رو در بیارم:((((((((((( اون ستاره خوشگلا رو هم که هرچی می گردم پیدا نمی کنم! این اینترنت در و پیکر نداره که! :(
چقدر غر غرم میاد:((
بعدا نوشت: درست شد!!:دی
هورااااااااااااااااااااااااااااااااا !!
وقتی کسی دعوت ملک الموت رو لبیک می گه (!)٬ اولش و چه بسا تا مدتها همه از اون اتفاقات آخر می گن.از آخرین حرفا٬آخرین کارا٬آخرین خوبی ها٬آخرین خاطرات شیرین...دقیق نمی دونم چرا.شاید گفتن از خوبی های طرف یه جور مرهم رو زخم صاحب عزا هاست. تا به این سن ام هربار که خبر رفتن کسی رو شنیده م اولین چیزی که ازش تو ذهنم میاد خنده هاشه! و خوب...معمولا این یاد آوری بیشتر از هرچیزی دلم ومی سوزونه :( وجالب اینه که همه شون تو آخرین بارهایی که باهاشون بوده م یه خاطره ی خوب برام به جا گذاشته بودن که سریع تو ذهنم بدوه!
این آخری ها هی با خودم فکر می کنم که منی که از یه لحظه بعدم خبر ندارم و نمی دونم امشب که بخوابم بازم می تونم طلوع خورشید رو ببینم یا نه...منی که نمی دونم اگه از خونه می رم بیرون به مقصدم می رسم یا نه...منی که می ترسم دیگه برنگردم خونه و کاکتوسم از بی توجهی بمیره...چطور از ساختن یه خاطره خوب می گذرم؟! چطور راضی می شم بعد رفتنم آدما برای حرف زدن از من سوژه ی خوب کم گیر بیارن؟! فکر می کنم برای ما ایرانی های مرده پرست که انگار کله هامون و پشت و رو رو تنمون چسبوندن و همه ش چشمامون به پشت سره٬ چقدر ساختن خاطره های خوب مهمه! شاید بیشتر از خیلی ملیت های دیگه!! خیلی مسخره س ها!! طرف تا هست از اون فنچ های توی قفس کنج اتاقت کمتر ارزش داره! همچین که ملک الموت طفلکی بیاد مهمونی خونه شون می شه عزیزترین کسی که داشتی ! :-S
دیگه هیچوقت نباید با خاطره بد و دلخوری و دل چرکینی از پیش کسی برم! باید کاری کنم که با هرکسی که بودم بعد رفتنم لبخند بزنه و بگه : چقدر وقتی نیست جاش خالیه! :)
[خوب] بودن یا شدن ! ذتس اِ کوِزچن! :دی

پ.ن:دلم می خواهد بنشینم روبرویت...توی یک روز سرد و نیمه ابری زمستان...پشت میزهای گرد پارک ملت..نزدیک دریاچه...کاپشن و شالگردن و دستکش...لیوان نسکافه را به لب هام نزدیک کنم...با انگشت سبابه ام قاشقک پلاستیکی را نگه دارم ... وبه تصویر لرزانت از پشت بخار رقصان چشم بدوزم ...که از سرما کوچک شده ای و با لذت گرمای لیوان را میان ظرافت دست هات حبس کرده ای...دلم می خواهد نگاهت کنم و لبخند بزنم...نگاهت کنم و اطمینان از حضورت را با شیرینی نسکافه سر بکشم... زمستان نزدیک است...تو چطور؟!...
نزدیکی؟!![]()
*این روزا کارم شده اینکه تو خیابون که راه می رم آدما رو نگاه کنم و توی همون چند ثانیه ای که طول می کشه تا از کنارشون بگذرم٬ تو خیالم حسابی نقاشی شون کنم! دست خودم نیست! به یه پسر مو سیخ سیخی که می رسم تصور می کنم اگه این الان کچل بود چه شکلی بود! اگه یکی و ببینم که ریش و سیبیل داشته باشه صورت هفت تیغش میاد جلو چشمم! یه دختر صافکاری و نقاشی شده که ببینم تو خیالم سرش چادر می کنم! خانومای چادری رو مانتویی و قرتی می بینم!اونی که عینک داره٬ بدون عینک! اونی که چاقه٬ لاغر! اونی که پیره٬ جوون! خلاصه هرکیو یه جور دیگه تصور می کنم! فکر کنم قوه تخیلم سرطانی شده!! :-"
تازگی ها هی قیافه م شکل علامت سوال می شه! یکی نیست به من بگه چه جوری می شه بالای تصویر رو با کاپشن و شال گردن و کلاه و دستکش پوشوند٬ اونوقت پایین تصویر فقط یه شلوار کوتاه باشه که ساق پاهای بیچاره رو در معرض سوز سرما قرار بده؟! دیشب هم که تو اون هوای ماه و آسمون آروم و بی سر و صدا٬ طرف چنان چترش و محکم بالای سرش نگه داشته بود که من به خودم شک کردم و ناخودآگاه کف دستم و گرفتم سمت آسمون که ببینم واقعا قراره خیس بشم؟! هرچی بیشتر به دور و ور خودم نگاه می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که دنیای ما پر از سوژه س واسه خندیدن! :دی
*اینقدر از این آدمایی که به زور می خوان ادای روشن فکر بودن رو در بیارن بدم میاد!! دلم می خواست پا می شدم و با همون کلاسورم محکم می زدم تو دهنش وقتی هی به اصرار می خواست بگه افتادن مقنعه دخترا از سرشون توی کلاس واسه اون مسئله ای نداره و فقط ممکنه از طرف حراست دانشگاه گیر بدن! باشه بابا! فهمیدیم تو یه بار تو عمرت رفتی انگلیس و حالا دیگه حتما نور افکن جامعه روشن فکرایی! من نمی دونم...استاد که بیاد و فلسفه روزه و پشت بندش هم به کل٬ قضیه ی اسلام و پیامبر و زیر سوال ببره٬ دیگه چه انتظاری می شه از دانشجو داشت! یعنی نمی فهمه که مسئوله؟!
![]()
*باید در زندگی از هرچیز نهایت استفاده را کرد! مخصوصا از تعداد غیبت مجاز دانشگاه!! :دی![]()
*استاد در حال خوندن writing آتنا:
استاد: "این چیه؟"
آتنا: " این R اِ !!"
استاد: "R اِ؟"
آتنا: "بله...R اِ !!"
استاد: "پس لابد اینم R اِ !!"
آتنا: " نه استاد! اون S اِ !!!!!!!!" ![]()
*هراز گاهی گذرم میوفته به بازار.البته نه قسمت اصیل و اصلی اون.پاساژ رضا. (خرس کوچیکه اگه بود می گفت اسم نبر تبلیغه!:دی) می شه گفت ۹۰ درصد آدمایی که اونجان٬ فاکتور از فروشنده ها٬ بقیه همه خانومن. و خوب تقریبا حالت های همه یکسانه! همه آروم راه می رن و به جای جلوی پاشون ویترینا رو نگاه می کنن و از یه دونه فروشگاه هم نمی گذرن! این می شه که بعد از چند ساعت چرخ زدن میون رنگ و لعاب ۵ طبقه ٬ خسته و با پاهایی که به سختی وزنشون رو تحمل می کنه٬ کشون کشون خودشون و می رسونن به خیابون تا زودتر به خونه برسن و شادی هاشون رو از خریدهای رنگ و وارنگشون با اعضای خانواده قسمت کنن! و خوب...از اینجا به بعد نوبت راننده تاکسی های عزیزه که از این سفره که پهنه فیضی ببرن! حالا تو تا آخر دنیا وایسا اونجا و بگو مستقیم! بگو خراسون! اصلا بگو یه قدم اونور تر! همه واست خیلی قشنگ ابرو بالا می ندازن و زیر لب می گن: دربست!! یکی نیست بگه خوش انصاف! خدا رو خوش میاد برای یه مسیر ده دقیقه ای که ۲۰۰ تومن هم کرایه ش نیست یه کیسه ی دو هزار تومنی بدوزی؟! (جهت جلوگیری از تکرار به تصویر کشیدن زیبایی های شهرمون از ذکر کردن شرایط تاکسی های میدون تجریش توی روزای آخر سال می گذریم!)
می گن ایرانی ها باهوش ترین نژاد روی زمینن. ما که از این هوش جز توی اینجور زرنگی ها (بخوانید دزدی ها!!) اثری ندیدیم! راستی این کار یه چیزی تو مایه های ویلٌ لِلمُطفِفین نیس؟!![]()
وقتی سر می چرخونی و می بینی اونی که از نظر خونی نزدیک ترین نسبت رو باهات داره٬ به خیال خودش داره زرنگی می کنه و از پشت خنجرش و دو دور تو تنت می چرخونه(!) و وقتی با تاسف بهش نگاه می کنی و می بینی که از فرط ظاهر سازی و جانماز آبکشی٬ چند ساله که همون کت و شلوار زوار در رفته رو پوشیده و جای مهر روی پیشونیش پینه بسته٬ ناخودآگاه یه حس گس و بدمزه همه ی جونت و پر می کنه! این می شه که وقتی می خوام نمازم و اول وقت بخونم جوری وضو می گیرم و می رم سر سجاده که هیشکی نبینه! اگه قرآن می خونم جایی قایم می شم که کسی نفهمه! یا حتی اگه الان با وجود علاقه ای که پیدا کرده م که برم و ببینم چی پشت این خطوط عربی خوابیده٬ دست دست می کنم چون دلم نمی خواد مامان خرسه بفهمه و توقعش ازم بره بالا! حتی اگه با مانتو بیرون می رم٬ اگه سعی می کنم با همه قشری ارتباط برقرار کنم٬ اگه تو دانشگاه با همکلاسی های پسر هم حرف می زنم و سلاملیک دارم٬ اگه دنبال خوب گشتن و به خودم رسیدن هستم٬ و هزارتا اگه ی دیگه٬ فقط به خاطر اینه که نمی خوام ظاهرم از باطنم مومن تر باشه! دلم می خواد نگاهم پاک باشه...دلم پاک باشه...فکرم پاک باشه! دلم نمی خواد جزو اون دسته ای باشم که با یه من ریش یا ۳ متر چادر هر گندی می خوان به زندگی بشری می زنن! اونایی که امثال من و از هرچی دینداریه زده می کنن!
شاید خیلی وقتا توی خیلی از فیلم ها و سریالها یوهو یه جمله بشنوم که خیلی تکونم بده. اما این اواخر چیزی که حس جدیدی رو توم بوجود آورد همین سریال صاحبدلان بود که من و محو رابطه ی عجیب دینای همسن و سال خودم با اون قرآن لب طاقچه کرد! موندم چطوری اینکارو می کرد! اول قرآن بابا خرسه که الان شده واسه من ٬نوشته :
...مرا از کسانی قرار ده که با بیان اندرزهایت در آن پند پذیرفته٬ و از نافرمانی هایت دوری جسته و وقت خواندنم بر گوشم مهر مزن و بر دیده ام پرده میفکن و خواندنم را خواندن بی تذبر قرار مده...!
شاید این همون چیزیه که واسه خیلی از این جانماز آبکش های متظاهر اتفاق میوفته! نمی بینن و نمی شنون و نمی فهمن! هی تو! به خیال خودت زرنگی کردی؟! اگه همون قرآنت و با دقت می خوندی می فهمیدی که خدا خیرالماکرینِ!
هیولا چیز قشنگی تو چاردیواریش گذاشته. وقتی دیدیمش هردومون با هم گریه مون گرفت...اون از دیدن اولش و مردی که با وجود حراج کردن گرمای آغوشش هنوز هم نمی تونست یخ این مردم سرد رو بشکونه! و من با دیدن آخرش و مردمی که بی توقع محبتشون رو توی چند لحظه حلقه کردن دستاشون دور هم و بخشیدن حس امنیت آغوششون به همدیگه هدیه می کردن :)
کاش واقعا روزی برسه که همه با هم اینجوری باشن...all the same!! اون روز می رسه! ;)![]()
All The Same
Sick Puppies
I don't mind where you come from
As long as you come to me
I don't like illusions I can't see
Them clearly
I don't care no I wouldn't dare
To fix the twist in you
You've shown me eventually
What you'll do
I don't mind
I don't care
As long as you're here
Go ahead tell me you'll leave again
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's all the same
Hours slide and days go by
Till you decide to come
And in between it always seems too long
All of a sudden
And I have the skill, yeah I have the will
To breathe you in while I can
However long you stay
Is all that I am
I don't mind
I don't care
As long as you're here
Go ahead tell me you'll leave again
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's always the same
Wrong or right
Black or white
If I close my eyes
It's all the same
In my life
The compromise
I close my eyes
It's all the same
Go ahead say it you're leaving
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's all the same
وجود هرچیزی تو زندگی دلیل داره.اینکه من نمی دونم دلیلش چیه معنی ش این نیست که اون چیز به درد نمی خوره!سهراب حرفای قشنگ زیاد زده.اما این یکی ش خیلی به دلم می شینه...اینکه می گه: و بدانیم اگر کرم نبود/زندگی چیزی کم داشت...!
خیلی حرف پشتش خوابیده.حتی قدیمی ها هم که می گفتن دعوا نمک زندگیه ٬یه جورایی حق داشتن.مهمه که زندگی معجونی باشه از خوبی و بدی...سیاهی و سفیدی..خوشی و نا خوشی.اما مهمتر اینه که درصد میکسشون با هم چقدره! حرف من اینه :همه چیز اندازه داره! شاید اگه درد نباشه٬آدم طعم راحتی و آرامش و ندونه!اما اگه همون درد خیلی زیاد باشه واقعا دیگه طعم راحتی هم فراموش می شه.و خوب البته بالعکس!

شاید ظاهر این حرف خیلی قشنگ باشه که من تو رو آزاد می ذارم! ۱۰۰٪ آزاد توی تصمیم گیری...توی زندگی! هر موقع هم احساس کردی دیگه دلت نمی خواد با من باشی٬دلت و زدم٬حوصله ت ازم سر رفت یا حتی حس کردی عمرت با من تلف می شه٬ آزادی که بری!!!هرجا می خوای...با هر کی می خوای!
ولی من اگه باشم از این حرف خیلی هم بدم میاد!اینم می شه زندگی آخه؟به یه لحظه بعدش اعتباری نیست! هر روز صبح که از خواب بیدار می شی٬قبل از اینکه چشمات و باز کنی٬!باید دست بکشی روی تخت تا ببینی هنوزم کنارت خوابیده؟!از کجا معلوم همین امشب که با هزار ذوق و شوق منتظر اومدنش از سر کاری خبر نیاد که به این نتیجه رسیده که دیگه حوصله تو نداره!!!؟ بیشتر شبیه یه جور از سر باز کردنه!انگار داری به زبون بی زبونی می گی: ببین عزیزم!من با تو کاری ندارم٬پس بی زحمت تو هم کاری به کار من نداشته باش!it's a deal!!
آدما نیاز دارن به اینکه احساس کنن که عزیزن...که برای کسی مهم ان.اگه تو بودی و کسی که ادعاشه خیلی خاطرتو می خواد واسه رسیدن بهت فقط حرفای قشنگ قشنگ می زد و هیچ وقت حرکتی ازش نمی دیدی به دوست داشتنش شک نمی کردی؟!حس نمی کردی واسش ارزش نداری؟
نه عزیزم! این آدم با تموم ادعاها و حرفای قشنگ قشنگش یه بادکنک تو خالیه!خوب هم بلده چه جوری از زیر بار مسئولیت تصمیم گیری٬ با انداختن اون به دوش تو٬ به اسم دادن حق انتخاب٬شونه خالی کنه!دنبال کسی باش که حداقل اگه نمی خوای بهش تکیه بزنی٬ اونم روی تو خم نشه!اونقدر محکم باشه که کنارت بایسته...درست هم قامت خودت!![]()
شاید خیلی وقتا دنبال محبت کردنم تا محبت دیدن! و شاید خیلی وقتا لذت اولی رو قابل مقایسه با دومی ندونستم. عجیبه...می دونم.اما محبت ندیدن رو برای مدت بیشتری می تونم تحمل کنم تا محبت نکردن و!! وقتی جلوی جاری شدن محبتم گرفته بشه٬ مثه شلنگ آبی که تاش بزنی و مانع گذر آب بشی٬ باد می کنم و بعد...بوم! می ترکم!اونوقته که تعمیر اون مخزن محبت حالا حالا ها طول می کشه!
سعی کرده م بمونم...همیشه سعی کردم! حتی تو بدترین شرایط...بمونم و تکیه گاه بشم!حتی تو بهترین شرایط...بمونم و شریک خنده ها بشم! فقط موندن تو سختی ها هنر نیست!!از اون هنرتر وقتیه که هیچ دردی نیست!خوشی مطلقه!و شاید برای همین حضورت ندید گرفته می شه!اونوقت اگه بازم بمونی و از دور شرایط رو بپایی هنر کردی!
تو این چند سال یاد گرفته م همیشه نیم خیز باشم! حتی توی روزای آفتابی و آروم.نمی خوام هیچ وقت برای کمک دیر برسم...چون به چرخش اون سیب به هوا پرت شده هیچ اعتباری نیست!
مخزن محبتم بدجوری ورم کرده!باید یه جایی یه جوری خالی شه!یه جور اساسی...شاید اگه منم یه گربه ی خونگی داشته باشم یا یه عالمه گل و گیاه که حس هام رو به پای اونا بریزم٬ این محبت دونی اینجور باد نکنه! :-s

ماه رمضون هم تموم شد...عمر ماس که می گذره ها!!!حواست هست؟![]()

بی خبر گذاشتی و رفتی؟
ده اشتباه آزار دهنده در بین وبلاگهای فارسی
اعتکاف
همشهری آنلاین
دانلود ترتیل قران
پینگ
آموزش مناسک حج
دکتر چمران
پارس اسمایل
اهدای عضو
آرشیو پیوندهای روزانه