من فکر کنم - فقط فکر می کنم - که زنده م! تقریبا شبیه یه مشک شده م که توش پر از آنتی بیوتیکه!
البته یه مشک سوراخ سوراخ!! انقده باحال راه می رم! کاملا شبیه خرچنگی که یه پاشو کنده باشن!!
همه ش هم به مدد آمپولاییه که آقای شوهر خواهر عزیز فقط و فقط با نگاه کردن به گلوی بنده تجویز کردن! جل الخالق! پزشک حازق/هازق/حازغ/حازغ/حاضق/هاضق/حاضغ/هاضغ...اه تمومی نداره!!! اصلا یادم رفت چی می خواستم بگم!!![]()
یه معما! جایزه بهتون رب کپونی می دم!![]()
سوال: آبجی خرسه آمپول خرس قهوه ای را به کدام نقطه زده است که وقتی قهوه ای کیفش را روی دوشش می اندازد از درد فریادش به آسمان می رود؟!
گزینه یک: کتف؟!
گزینه دو: کمر؟!
گزینه سه: معده؟!
گزینه چهار: همه موارد!
آفرین! جوابشو خودمم نمی دونم! فقط فکر کنم قاعدتا جای آمپول باید یه جایی باشه که آدم اگه کوله پشتی انداخت عاصی شه٬ نه کیف معمولی! ولی فکر کنم آبجی خرسه قصد داشته بزنه وسط کلیه م! چون جای سوزنش دقیقا همونجاس!
با یه حساب سر انگشتی بنده تا اینجا ۵ تا آمپول شده م با ۶ تا جای آمپول! چون یه بار که داشت پنیسیلین می زد یوهو وسط کار آمپول بست!
یه یه ربعی این آبجی خرسه سوزن رو توی گوشت نازنین ما نگه داشته بود تا بالاخره تصمیم بگیره که باید درش بیاره و بزنه اونور تر!! ممنون ممنون. سلام شما رو هم رسوندم به اجدادم! ![]()
الان هم که سرفه می کنم سوهان می کشن انگار تو گلوم!
خرت و خرت صدا می ده! دماغمم از بس گرفتم نصف شده! می خوام کلینیک جراحی بینی راه بندازم صد در صد تضمینی بدون خونریزی! ![]()
خوب دیگه! هیچی ندارم که بگم! اومدم یه اظهار وجودی بکنم و برم! بای
هرکسی که زیباس٬ دوست داشتنی نیست...اما هرکسی که دوست داشتنیه٬ زیباس!
خدایا چقدر نفس کشیدن خوبه!
داشت یادم می رفت چه جوریه اصلا!! انگاری یه سیب شمرونی رو درسته قورت داده بودم! یه چیکه آب هم از گلوم نمی رفت پایین! به لطف اقای شوهر خواهر مهمون ۲ عدد آمپول هم زمان٬ یکی شرق یکی غرب٬ شدم و به لطف آبجی خرسه مثل آبکش سوراخ سوراخ!
پشت بندش هم استامینوفن کدئین و آموکسی سیلین و شربت زهر مار!! بسکه تلخ بود! ولی از بس حالم بد بود به هرکدوم از اینا به چشم اسمارتیز و نوشابه نگاه می کردم!! حاضر بود ۵ تا سرم هم بزنم ولی از اون لرز و تب و عرق سرد و سردرد وحشتناک و بدن درد خفنم راحت شم! که شدم!!
دیروز یک تولد خوبـــــــــــــــــــــــــــــــی رفتم!!
انقده خوش گذشــــــــــــت! انقده خودم حالم خوب بود و همش با جعبه دستمال کاغذی نمی رفتم اینور اونور! انقده از چشمام آب نمی اومد و همه آرایشم نیومده بود پایین!! انقده نی نی ریحان خوش اخلاق بود و هی به هر بهونه ای بچه های دیگه رو گاز نمی گرفت و کتک نمی زد و جیغ نمی کشید!! انقده همه بچه ها آروم بودن و با هم در صلح و صفا گیس و گیس کشی نمی کردن!
انفده من تونستم از این ورووجکا عکس بگیرم! دریغ از یه دونه!!! بس که وول می زدن!!! قشنگ هم وقتی وقت عکس انداختن با ریحان شد دوید رفت یه لباس راحتی که یکی واسش کادو آورده بود پوشید و دمپایی پلاستیکی کشید به پاش و عینک آفتابی شم زد!
تا هم میومدی بری طرفش جیــــــــــــــــــغ می زد نی خوام عدْس بینداژی!
منم حواله ش دادم به..نمی دونم به کجا! فکر کنم جهنم! بعدم رفتم راحت از امیر علی عکس انداختم!!![]()
دم غروب که شد دیدم دارم می شم مثه جنازه! اس ام اس زدم به آقای همسر که امشب میای پیشم؟! زد: "آخه مزاحم می شم!" منم قاطی!! نمی فهمیدم دارم چیکار میکنم! زدم: "جان قهوه ای...من دارم اینجا می میرم! تعارفو بذار کنار!!" من الان واقعا شرمنده م از این برخوردم!
طلفکی اومد پیشم و همه غر غر هامم تحمل کرد بعدشم منو ورداشت برد خونه آبجی خرسه و آمپولامو که خوردم من و برگردوند خونه. تا صبح هم دو دقیقه یه بار چکم می کرد که یه موقع ریق رحمت و سر نکشیده باشم!! آقا ما از همینجا دست و روی شما رو می شوریم! نه ! یعنی می بوسیم! ![]()
* می خواستیم ببینیم آیا هنوز هم می توانیم چونان کودکی هایمان نقاشی های معصوم بکشم یا نه!
۱) ۱۱ سالگی ---> خوابی را که دیده اید (+)
۲) ۲۲ سالگی ---> کودک درون من (+)
اولیه خوشگلتر بوده فکر کنم!!
* چه استقبالی شد از کامنت دونی! شرمنده انگار خیلی عذابتون داده بودم!
جبران می کنیم!
* اون موقعی که ما تو دانشگاه Season یک سریال Lost رو ترجمه می کردیم نه کسی آنچنان می شناخت این سریال رو نه انقدر سر زبون ها افتاده بود و قلمبه قلمبه سی دی هاشو می فروختن! چیه؟ خیلی تابلوه حرصم گرفته که دیگه نمی تونم پز بدم که من همه دی وی دی هاشو دارم و تو سر بقیه بزنم که خاک بر سرتون نصف عمرتون بر فناس؟!!!
اصلا من حسود! من بخیل! نمی خوام یکی از محبوب ترین سرگرمی های من که دنبال کردن این سریاله همه جایی بشه!!! ![]()
پ.ن: انقذه این چارلی رو دوس می دارم!
انقذه شخصیت بامزه ای داره! انقذه ساده دل و مرهبونه! انقذه هیشکی به حسابش نمیاره ولی کارای گنده می کنه!! آخی آخی![]()
* یوهو یه کولاک کردم دوباره خودم و پرت کردم وسط امواج هری پاتری! یعنی تا مفل ققنوس ۱ خونده بودما! بعد یوهویی سرم شلوخ شد همه چی یادم رفت! بعد یه عالمه وقفه چند هفته پیش دوباره شماره ۱ رو خوندم٬ پشت بندش ۲ روزه ۲ رو خوندم!٬ بلافاصله ۳ رو خریدم ۳-۴ روزه خوندم!٬ بعد آقای همسر واسم شاهزاده دو رگه ۱ رو خرید و بنده در عرض ۲ روز فاتحه ش رو فرستادم واسه اموات جی کی رولینگ!٬ بعدشم که توی شمال که بودیم (چیه؟ نگفتم هفته پیش شمال بودیم؟!
) آقای همسر اومد یه کادو داد دستم منم تا از روی جلدش به کادوه دست زدم شیش متر پریدم هوا! چون شماره ۲ بود!!
اونم ۳-۴ روزه خونده م و...حالا...
دیگه نمی خوام کتاب آخرشو بخونـــــــــــــــــــم!!
آخه این جی کی چشه که هر کیو که من دوسش دارم می کشه؟؟!
اون از سدریک دیگوری! اون از سیریوس بلک! اینم از...
...دامبلدوووووووووووووووووووووووور!!
خوب نمی گه هری بدبخت دیگه به کمک کی بره به جنگ ولدمورت؟؟؟!!
ای ستمگر! ای ظالم! ای بی انصاف! ای جی کی رولینگ!!! انتقام اینهمه خون ریخته شده رو ازت می گیررررررررم! ![]()
* سرما خوردگیمان رو به بهبود است! گلویمان به گونه ای ورم کرده است که یک عدد قرص ناقابل آنتی هیستامین هم از میانش رد نمی شود! چه برسد به لقمه غذا! همچنان با ملک الموت دست و پنجه نرم می کنیم!! هم اکنون زلف های ما در دست اوست!!![]()
نکته نوشت:
ییهو هوس کردم برای این پست کامنتدونی بذارم! موقتی ه! دل نبندین!![]()
